تبليغاتX
این روزها ...
چندین بار آمدم که بنویسم، اما، اتفاقات تلخ این دوران زبان را قاصر می کند از گفتن، قلم را از نوشتن. ناگزیر ساکت بودم و غرق در سیل نحس وقایع . 

هر چند بعید، اما همچنان امیدوارم و آرزومند روزی که خون هیچ بی گناهی، در هیچ جای دنیا بر زمین نریزد.

 هر چند ناممکن، اما دعا می کنم برای انسان شدن و بینا شدن تک تکمان.

 هر چند محال، اما آرزو می کنم روزی را که بر لبان همه مان لبخندی واقعی نشسته باشد و آرامش و شادی جای این همه قهر و کینه و نفرت را بگیرد. 

هر چند سخت، اما ... 


برای تحقق تمام آرزو های خوب همه آدم های خوب دعا کنیم ... 


+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 13:45  توسط یک نفر   | 

خیلی دلم می خواست علم تحلیل شرایط فعلی ایران رو داشتم. اگه کسی یه تحلیل خوب و علمی بی طرفانه نسبت به وضعیت موجود پیدا کرد که بگه قراره به کجا برسیم ممنون می شم که به منم اطلاع بده.

پلکم بدجوری از صبح داره می پره! کی قراره بیاد؟! در خونه مون بازه برای هر مهمون عزیزی. منتظریم!

من عااااشق شیر کاکائو ی داغم! حتی بیشتر از چایی لیپتون! (چون چای دمی رو با هیچ چی عوض نمی کنم!)

این هم برای خالی نبودن عریضه: 


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 9:20  توسط یک نفر   | 

یه بسته مداد رنگی آبرنگی واسه رنگی کردن همه کاغذ های سیاه و سفید: هدیه امروز من به خودم واسه ی این چند روزی که خوب بودم!  

از امروز رنگ می کنم! 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 7:59  توسط یک نفر   | 

آخ که چقدر بدجنسی و خباثت داره در این لحظه در وجودم پشتک می زنه! 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 15:20  توسط یک نفر   | 


1- می گم کاش اینجا بودی، جات خالیه! می گی آره جای خوبی بود! ... خیییلییییییی ممنونممم!

2- شروع مجدد کار ... این سری به این نیت اومدم که تمومش کنم... سال دیگه اگه خدا بخواد تزم رو می دم و می رم خونه.

3- انتخابات! بحث خیلی داغ این روزا! بالاخره قرار شد در سنگاپور هم صندوق بذارن که دیگه مجبور نشیم بریم تا مالزی

4-  چرا هیچکی هیچ جا نیست؟! 

5- آهنگ امروز: 


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 10:15  توسط یک نفر   | 

۱- اگه بخوای در مورد کسی حرف نزنی و  غیبت نکنی و تو کار بقیه دخالت نکنی و ... نتیجه ش می شه اینکه تا آخر مجلس هیچ حرفی نداری که بزنی و این کم کم داره تبدیل می شه به معضلی به نام "کم حرفی". بالاخره یک حرف یا در مورد خودته ، یا در مورد طرف مقابله (که می شه کنکاش و تجسس) یا در مورد شخص سومه ( که می شه غیبت). همش هم که نمی شه آدم در مورد خودش حرف بزنه که! چقدر هم آدم بگه چه هوای خوبی! چه آسمون قشنگی! ؟ هوم؟!!

۲- در مورد خودم کم کم دارم به نتایج جدیدی می رسم که اصلا دوسشون ندارم.

۳- ......

۴- عمر این سفر هم داره تموم می شه. فقط ۵ روز باقی مونده و من هم دلتنگ اینجام و هم دلتنگ اونجا. نه دلتنگ اینجام و نه دلتنگ اونجا. حس می کنم به هیچ کدومشون متعلق نیستم و در عین حال به هر دوشون متعلقم.

۵- دیدار دوستای خوب قدیمی همیشه لذت بخشه. مثل همیشه خوب بودند و با محبت. کلی خاطره زنده شد.

۶-  بعضی وقتا وحشت می کنم وقتی می بینم عمیق ترین دوستی ها به همین راحتی، به همین راحتی، تبدیل می شن به یه تصویر محو و خیلی کم رنگ تهِ ته پرده ذهن. فراموش کردن خیلی آسون به نظر می آد و این به شدت من رو می ترسونه.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 2:26  توسط یک نفر   | 

وقتی که همه چیز خیلی زیادی خوب پیش می ره و از همه جا برات کمک می رسه و همه چیز به طور غیر منتظره ای درست می شه، حس می کنی که اصلاً اصلاً تنها نیستی و یکی هست که حواسش شیش دنگ بهته! و اون موقع است که دلت می خواد چشمات رو ببندی و از خوشحالی داد بکشی! حتی اگه اونجا سالن دیپارچر ترمینال ۳ فرودگاه چانگی سنگاپور باشه!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:6  توسط یک نفر   | 

چند وقتیه که حس می کنم که تمام دنیا داره حرکت می کنه و پیش می ره به سمت یه هدفی و فقط منم این وسط که راکد موندم. حس خوبی نیست وقتی فقط وابسته به زمانی. چهار سال دیگه! دو سال دیگه! یک سال و نیم دیگه! یک سال و دو ماه دیگه و بدتر از اون این که حتی نمی دونی در انتهای این چند سال آیا چیزی عایدت می شه یا نه! (که دوست دارم فکر کنم می شه!)  شاید واقعاً نباید زیادی به آینده فکر کنم و بچسبم به لذت های کوچیک زندگی این لحظه و الانم و سعی کنم یه جوری از رکود و سکونی که درگیرش شدم بیام بیرون. چه جوریش رو نمی دونم. 


ته نوشت:  آخر هفته: خونه! 


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:39  توسط یک نفر   | 

هر چیزی یه عمری داره، وقتی که عمرش تموم شه حتی اگه خودت رو بکشی هم تموم شده. بهتره که چونه نزنی و قبول کنی!

Shift +Delete

خلاص! 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 15:10  توسط یک نفر   | 

هیچ چیز بیشتر از سفر به آدم برای شناختن خودش کمک نمی کنه، اون هم سفری که طولانی باشه و کمی به آدم توش سخت بگذره. سفرمون غیر منتظره بود و بدون هیچ برنامه ریزی قبلی! یک دفعه تصمیم گرفتیم که فردا بریم سفر و همه پایه بودن! مقصد مشخصی نداشتیم. می رفتیم و مقصد رو در مسیر تعیین می کردیم. 

جاده زیبا بود! آسمون زیبا بود! دریا و غروبش زیبا بود! هوا عالی بود، بارونی و آفتابیش! 

گاهی وقتا فکر می کنم که خدا اون بالا نشسته و یه بوم نقاشی گذاشته جلوش و قلم مو رو می زنه تو رنگ و با هر حرکتش روی بوم یه تصویر بکر و زیبا خلق می کنه که هیچ دو تاییش مثل هم نیستن. 

همه چیز عالی بود. هم خودم رو بهتر شناختم، هم همسفر هام رو. دارم کم کم صبور می شم انگار.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 12:29  توسط یک نفر   | 

1- بعضی وقت ها فکر می کنم که کسی که با همه خیییلیی خوبه، حتماً یه جای کارش می لنگه! یا اینکه حداقل با چند تا از این چندین تا گروه رو راست نیست.

2- علاوه بر نوع دست دادن آدم ها که عمیقاً بهش اعتقاد دارم، محبت کردن به آدم ها و نحوه ی پاسخ دادنشون هم شاید بتونه یه روش خوب برای شناخت اونها باشه.

3- خداوندا! پروردگارا! می گما، چرا این دنیا اینقدر وارونه شده؟! می شه نقش خودم و بدی به خودم؟ من دوست ندارم پارت یکی دیگه رو بازی کنما! 

4- خودکفایی در تولید کیک خامه ای:

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 13:20  توسط یک نفر   | 

1- زندگی ما شده یه موج شبه سینوسی که وقتی تو ماکزیممیم فرکانسش بالا می ره و وقتی تو می نیممه فرکانسش به صفر میل می کنه.

2- دلم شدیداً سفر می خواد! تنهایی! بدون کوچکترین عاملی که بخواد فکرم رو مشغول کنه!

3- اینکه چیزی وجود داره حتماً یه دلیلی داره! اینکه یک سناریو سااااااااااااال های سال بدون کوچکترین تغییری با بازیگران مختلف، و در موقعیت های مختلف عیناً اجرا می شه هم حتماًً دلیلی داره. 

4- "منطق جان" حرف های خوبی می زنه! آمّا...!

5- گاهی لازم ِ کمرنگ باشی و در حاشیه! گاهی لازم ِ به کل نباشی! گاهی لازم ِ پشت شیشه باشی! بعضی وقتا باید دست ها از پشت شیشه همدیگه رو لمس کنن ....... عجالتاً می رم به حاشیه کاغذ! اما زود برمی گردم. 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 12:30  توسط یک نفر   | 

خاطره دارم تازه تازه! پخت دیروز! هنوز نرفته زیر گرد و خاک زمان. شفافِ شفاف می شه نگاهش کرد. از اون خاطره هایی که وقتی می ری توش یه دفعه به خودت می آی  و می بینی عین دیوونه ها داری می خندی! خدایا شکرت از همه چی! از تمام این لحظه های تلخ و شیرین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 7:31  توسط یک نفر   | 

 

باز آمدی ای آشنا تا من ز شادی پر بگیرم

آن شور و حال رفته را چون آمدی از سر بگیرم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 11:24  توسط یک نفر   | 

لعنت بر این دنیای مجازی. ساعت ها می نشینی پشت پنجره این جهان ارتباطات و نگاهش می کنی و دلخوشی که با تمام دنیا در ارتباطی. تمام زندگیت می شود جهان آن طرف شیشه مونیتور و وقتی به خودت می آیی می بینی تنها تر از همیشه در زندانی به سر می بری به بزرگی یک میز و یک صندلی و یک کامپیوتر! 

من از همین لحظه و همین جا، انصراف خود را از این دنیای مجازی اعلام می دارم و به آغوش گرم دنیای حقیقی باز می گردم. دنیایی پر از ارتباطات انسانی فیزیکی، پر از سفر و گشت و گذار و سرشار از تحرک و زندگی!


ته نوشت 1: با 12 روز تاخیر، سال نو همگی مبارک.

ته نوشت2: اینجا سر جاشه! 

ته نوشت 3: اجرای عیدمان نسبتاً خوب برگزار شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 10:26  توسط یک نفر   | 

۱- یک شروع نو! یک "من" نو! یک سال نو! یک زندگی نو! حال و هوای نو! پروژه نو! برنامه های نو! چقدر همه چیز نو شده همزمان!

۲- این روزها در خیالم سیر می کنم، و تو اگر چه خیلی دوری اما همه جا هستی انگار! و من خوش خوشم با خیالت.

۳- همین روزا باید از حداقل یک نفر به خاطر فکرایی که در موردش کردم و نگاه های نه چندان خوبی که از همون فکرا ناشی شده معذرت خواهی کنم! مدام دارم می ندازمش عقب. سخته خوب!

۴- تمرینات موسیقی ادامه داره. فردا اجرای آزمایشی کل برنامه ست. امیدوارم آبرومندانه برگزار شه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 12:12  توسط یک نفر   | 

۱- ای جان! دارم می رم به تهران! دارم می رم به تهران! 

(یه کم دیرتر!) 

 

۲- یعنی این بهترین چیزی بود که می شد دید!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 19:45  توسط یک نفر   | 

بالاخره دلم رو زدم به دریا و یک شب تا صبح با راهنمایی هم اتاقی عزیزم نامه ای بلند بالا برای استاد جان نوشتم که من دیگه نمی خوام این پروژه رو ادامه بدم و ازش خواستم هر گونه پیشنهادی که می تونه برای تعییر PhD به MSc و یا تعییر موضوع پروژه و یا هر چیز دیگه بده و اگر هم راهی نیست از دکترا انصراف می دم و بر می گردم به آغوش گرم خانواده! در نهایت با کلی سلام و صلوات نامه در ساعت ۷ صبح ارسال شد و نفس راحتی کشیدم که دیگه روی این پروژه کار نخواهم کرد! از اونجایی که خودکشی های اخیر دانشگاه هم شوک بزرگی به اساتید و مسئولین دانشگاه داده بود، استاد گرامی با خوندن نامه بنده احتمالاً قدری ترسیده و بلافاصله، یعنی ساعت ۹ صبح روز شنبه (که روز تعطیل محسوب می شه) جواب نامه م رو داده که نگران نباش! این چیزا تو PhD طبیعیه و یک عالمه راه هست برای رد شدن از این مرحله و خلاصه راه های رسیدن به خدا بی شماره و هر موقعی که دوست داشتی بیا که با هم در این مورد صحبت کنیم.

امروز صبح رفتم سر وقتش و عمیقاً درک کردم که استاد خوب نعمته! یعنی استادی که درب و داغون و در آستانه انفجار بری تو اتاقش و با یه لبخند از این گوش تا اون گوش از اتاقش بیای بیرون. موضوع پروژه م رو مقادیر زیادی تغییر داد. البته همچنان کارم تئوریه! ممکنه چند تایی آزمایش هم برای خالی نبودن عریضه بذاریم توش! ولی اینکه موضوع عوض شد خودش عااالیه! حالا دوباره از اول باید بشینم سر literature review. اما خوب طبیعتاً این سری اصولی تر و برنامه ریزی شده تر.

فرزانه راست می گه! دوران دکترا دوران همکاریه! یعنی همون قدر که تو مسئولی، استاد هم مسئوله و در واقع این یک مسئله دو طرفه ست. و خیلی وقت ها لازمه که آدم بخشی از باری رو که به دوش می کشه بذاره رو دوش استاد. 

 امیدوارم بتونم تو این یه سال و نیم باقیمونده جمعش کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 10:36  توسط یک نفر   | 

تا عید 7 روزی بیشتر نمونده و این روزها کم و بیش مشغول تمرین موسیقی برنامه نوروز هستیم. برای امسال قصد داریم موسیقی محلی اقصی نقاط ایران رواجرا کنیم: شیرازی، خراسانی, کردی و گیلکی.

 امسال به طرز خنده داری با کمبود نوازنده و ازدیاد ساز مواجه ایم! یعنی سه نوازنده موجود هر کدام دو ساز برای نواختن دارن که باید در مواقع مقتضی از هر سازی که بیشتر به حال و هوای آهنگ ها می خوره استفاده بشه و در هر قطعه مجبوریم یکی از ساز ها رو فدای ساز ضربی (دف و تنبک) بکنیم. امیدوارم چیز آبرومندانه ای از آب دربیاد!

***

این چند روز خیلی خیلی بیشتر از قبل دارم به تغییر مسیر فکر می کنم و به تمامی راه های جایگزین. امیدوارم زود زود به نتیجه برسم. دعا کنید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 12:48  توسط یک نفر   | 

۱- چت با مامان و بابا بعد مدت ها چه کیفی می ده. دیروز ازشون قول گرفتم که اگه برگشتم هیچ حرفی در مورد این دو، سه سال نزنن! کلی هم از تصمیم برگشتنم استقبال کردن!  و بعد از اینکه جریان خودکشی اخیر رو تعریف کردم نگران شده و گفتند تو رو خدا خودت رو نندازی پایینا! هر وقت کارت به خودکشی کشید بیا همین جا از طبقه همکف خودت رو بنداز پایین!

۲- امروز اسم خودم را گوگل کردم! فهمیدم که انگار n تا آدم همنام من در محیط مجازی وجود داره و از قراره معلوم اسم بنده همچینم کمیاب نیست! ۸ تا وبلاگ پیدا کردم که نویسنده ش هم نام منه! :))) همشون هم در سال ۸۷ ساخته شدن! از چند جایی هم جایزه برده بودم انگار! :))) توی چند تا کلوپ و گروه هم انگار حضور داشتم و خودم خبر نداشتم!

بنابراین بنده از همین جا هر گونه ارتباط با نویسنده وبلاگ های زیر رو  همه جوره تکذیب می کنم!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 13:3  توسط یک نفر   |