هر چند بعید، اما همچنان امیدوارم و آرزومند روزی که خون هیچ بی گناهی، در هیچ جای دنیا بر زمین نریزد.
هر چند ناممکن، اما دعا می کنم برای انسان شدن و بینا شدن تک تکمان.
هر چند محال، اما آرزو می کنم روزی را که بر لبان همه مان لبخندی واقعی نشسته باشد و آرامش و شادی جای این همه قهر و کینه و نفرت را بگیرد.
هر چند سخت، اما ...
برای تحقق تمام آرزو های خوب همه آدم های خوب دعا کنیم ...
پلکم بدجوری از صبح داره می پره! کی قراره بیاد؟! در خونه مون بازه برای هر مهمون عزیزی. منتظریم!
من عااااشق شیر کاکائو ی داغم! حتی بیشتر از چایی لیپتون! (چون چای دمی رو با هیچ چی عوض نمی کنم!)
این هم برای خالی نبودن عریضه:
از امروز رنگ می کنم!
آخ که چقدر بدجنسی و خباثت داره در این لحظه در وجودم پشتک می زنه! ![]()
1- می گم کاش اینجا بودی، جات خالیه! می گی آره جای خوبی بود! ... خیییلییییییی ممنونممم!
2- شروع مجدد کار ... این سری به این نیت اومدم که تمومش کنم... سال دیگه اگه خدا بخواد تزم رو می دم و می رم خونه.
3- انتخابات! بحث خیلی داغ این روزا! بالاخره قرار شد در سنگاپور هم صندوق بذارن که دیگه مجبور نشیم بریم تا مالزی
4- چرا هیچکی هیچ جا نیست؟!
5- آهنگ امروز:
۲- در مورد خودم کم کم دارم به نتایج جدیدی می رسم که اصلا دوسشون ندارم.
۳- ......
۴- عمر این سفر هم داره تموم می شه. فقط ۵ روز باقی مونده و من هم دلتنگ اینجام و هم دلتنگ اونجا. نه دلتنگ اینجام و نه دلتنگ اونجا. حس می کنم به هیچ کدومشون متعلق نیستم و در عین حال به هر دوشون متعلقم.
۵- دیدار دوستای خوب قدیمی همیشه لذت بخشه. مثل همیشه خوب بودند و با محبت. کلی خاطره زنده شد.
۶- بعضی وقتا وحشت می کنم وقتی می بینم عمیق ترین دوستی ها به همین راحتی، به همین راحتی، تبدیل می شن به یه تصویر محو و خیلی کم رنگ تهِ ته پرده ذهن. فراموش کردن خیلی آسون به نظر می آد و این به شدت من رو می ترسونه.
ته نوشت: آخر هفته: خونه!
Shift +Delete
خلاص!
هیچ چیز بیشتر از سفر به آدم برای شناختن خودش کمک نمی کنه، اون هم سفری که طولانی باشه و کمی به آدم توش سخت بگذره. سفرمون غیر منتظره بود و بدون هیچ برنامه ریزی قبلی! یک دفعه تصمیم گرفتیم که فردا بریم سفر و همه پایه بودن! مقصد مشخصی نداشتیم. می رفتیم و مقصد رو در مسیر تعیین می کردیم.

جاده زیبا بود! آسمون زیبا بود! دریا و غروبش زیبا بود! هوا عالی بود، بارونی و آفتابیش!
گاهی وقتا فکر می کنم که خدا اون بالا نشسته و یه بوم نقاشی گذاشته جلوش و قلم مو رو می زنه تو رنگ و با هر حرکتش روی بوم یه تصویر بکر و زیبا خلق می کنه که هیچ دو تاییش مثل هم نیستن.
همه چیز عالی بود. هم خودم رو بهتر شناختم، هم همسفر هام رو. دارم کم کم صبور می شم انگار.
2- علاوه بر نوع دست دادن آدم ها که عمیقاً بهش اعتقاد دارم، محبت کردن به آدم ها و نحوه ی پاسخ دادنشون هم شاید بتونه یه روش خوب برای شناخت اونها باشه.
3- خداوندا! پروردگارا! می گما، چرا این دنیا اینقدر وارونه شده؟! می شه نقش خودم و بدی به خودم؟ من دوست ندارم پارت یکی دیگه رو بازی کنما!
4- خودکفایی در تولید کیک خامه ای:
1- زندگی ما شده یه موج شبه سینوسی که وقتی تو ماکزیممیم فرکانسش بالا می ره و وقتی تو می نیممه فرکانسش به صفر میل می کنه.
2- دلم شدیداً سفر می خواد! تنهایی! بدون کوچکترین عاملی که بخواد فکرم رو مشغول کنه!
3- اینکه چیزی وجود داره حتماً یه دلیلی داره! اینکه یک سناریو سااااااااااااال های سال بدون کوچکترین تغییری با بازیگران مختلف، و در موقعیت های مختلف عیناً اجرا می شه هم حتماًً دلیلی داره.
4- "منطق جان" حرف های خوبی می زنه! آمّا...!
5- گاهی لازم ِ کمرنگ باشی و در حاشیه! گاهی لازم ِ به کل نباشی! گاهی لازم ِ پشت شیشه باشی! بعضی وقتا باید دست ها از پشت شیشه همدیگه رو لمس کنن ....... عجالتاً می رم به حاشیه کاغذ! اما زود برمی گردم.
لعنت بر این دنیای مجازی. ساعت ها می نشینی پشت پنجره این جهان ارتباطات و نگاهش می کنی و دلخوشی که با تمام دنیا در ارتباطی. تمام زندگیت می شود جهان آن طرف شیشه مونیتور و وقتی به خودت می آیی می بینی تنها تر از همیشه در زندانی به سر می بری به بزرگی یک میز و یک صندلی و یک کامپیوتر!

من از همین لحظه و همین جا، انصراف خود را از این دنیای مجازی اعلام می دارم و به آغوش گرم دنیای حقیقی باز می گردم. دنیایی پر از ارتباطات انسانی فیزیکی، پر از سفر و گشت و گذار و سرشار از تحرک و زندگی!
ته نوشت 1: با 12 روز تاخیر، سال نو همگی مبارک.
ته نوشت2: اینجا سر جاشه!
ته نوشت 3: اجرای عیدمان نسبتاً خوب برگزار شد.
۲- این روزها در خیالم سیر می کنم، و تو اگر چه خیلی دوری اما همه جا هستی انگار! و من خوش خوشم با خیالت.
۳- همین روزا باید از حداقل یک نفر به خاطر فکرایی که در موردش کردم و نگاه های نه چندان خوبی که از همون فکرا ناشی شده معذرت خواهی کنم! مدام دارم می ندازمش عقب. سخته خوب!
۴- تمرینات موسیقی ادامه داره. فردا اجرای آزمایشی کل برنامه ست. امیدوارم آبرومندانه برگزار شه.
(یه کم دیرتر!)
۲- یعنی این بهترین چیزی بود که می شد دید!
بالاخره دلم رو زدم به دریا و یک شب تا صبح با راهنمایی هم اتاقی عزیزم نامه ای بلند بالا برای استاد جان نوشتم که من دیگه نمی خوام این پروژه رو ادامه بدم و ازش خواستم هر گونه پیشنهادی که می تونه برای تعییر PhD به MSc و یا تعییر موضوع پروژه و یا هر چیز دیگه بده و اگر هم راهی نیست از دکترا انصراف می دم و بر می گردم به آغوش گرم خانواده! در نهایت با کلی سلام و صلوات نامه در ساعت ۷ صبح ارسال شد و نفس راحتی کشیدم که دیگه روی این پروژه کار نخواهم کرد! از اونجایی که خودکشی های اخیر دانشگاه هم شوک بزرگی به اساتید و مسئولین دانشگاه داده بود، استاد گرامی با خوندن نامه بنده احتمالاً قدری ترسیده و بلافاصله، یعنی ساعت ۹ صبح روز شنبه (که روز تعطیل محسوب می شه) جواب نامه م رو داده که نگران نباش! این چیزا تو PhD طبیعیه و یک عالمه راه هست برای رد شدن از این مرحله و خلاصه راه های رسیدن به خدا بی شماره و هر موقعی که دوست داشتی بیا که با هم در این مورد صحبت کنیم.
امروز صبح رفتم سر وقتش و عمیقاً درک کردم که استاد خوب نعمته! یعنی استادی که درب و داغون و در آستانه انفجار بری تو اتاقش و با یه لبخند از این گوش تا اون گوش از اتاقش بیای بیرون. موضوع پروژه م رو مقادیر زیادی تغییر داد. البته همچنان کارم تئوریه! ممکنه چند تایی آزمایش هم برای خالی نبودن عریضه بذاریم توش! ولی اینکه موضوع عوض شد خودش عااالیه! حالا دوباره از اول باید بشینم سر literature review. اما خوب طبیعتاً این سری اصولی تر و برنامه ریزی شده تر.
فرزانه راست می گه! دوران دکترا دوران همکاریه! یعنی همون قدر که تو مسئولی، استاد هم مسئوله و در واقع این یک مسئله دو طرفه ست. و خیلی وقت ها لازمه که آدم بخشی از باری رو که به دوش می کشه بذاره رو دوش استاد.
امیدوارم بتونم تو این یه سال و نیم باقیمونده جمعش کنم.
امسال به طرز خنده داری با کمبود نوازنده و ازدیاد ساز مواجه ایم! یعنی سه نوازنده موجود هر کدام دو ساز برای نواختن دارن که باید در مواقع مقتضی از هر سازی که بیشتر به حال و هوای آهنگ ها می خوره استفاده بشه و در هر قطعه مجبوریم یکی از ساز ها رو فدای ساز ضربی (دف و تنبک) بکنیم. امیدوارم چیز آبرومندانه ای از آب دربیاد!
***
این چند روز خیلی خیلی بیشتر از قبل دارم به تغییر مسیر فکر می کنم و به تمامی راه های جایگزین. امیدوارم زود زود به نتیجه برسم. دعا کنید
۱- چت با مامان و بابا بعد مدت ها چه کیفی می ده. دیروز ازشون قول گرفتم که اگه برگشتم هیچ حرفی در مورد این دو، سه سال نزنن! کلی هم از تصمیم برگشتنم استقبال کردن! و بعد از اینکه جریان خودکشی اخیر رو تعریف کردم نگران شده و گفتند تو رو خدا خودت رو نندازی پایینا! هر وقت کارت به خودکشی کشید بیا همین جا از طبقه همکف خودت رو بنداز پایین!
۲- امروز اسم خودم را گوگل کردم! فهمیدم که انگار n تا آدم همنام من در محیط مجازی وجود داره و از قراره معلوم اسم بنده همچینم کمیاب نیست! ۸ تا وبلاگ پیدا کردم که نویسنده ش هم نام منه! :))) همشون هم در سال ۸۷ ساخته شدن! از چند جایی هم جایزه برده بودم انگار! :))) توی چند تا کلوپ و گروه هم انگار حضور داشتم و خودم خبر نداشتم!
بنابراین بنده از همین جا هر گونه ارتباط با نویسنده وبلاگ های زیر رو همه جوره تکذیب می کنم!