تبليغاتX
این روزها ...
خدای مهربونم،

کمکم کن که هیچ وقت یادم نره که تو پیشم ایستادی و حسابی مواظبم هستی.

مواظبم باش که اونقدر مغرور نشم که به خودم اجازه بدم ادعایی بکنم یا از روی غرور به کسی نگاهی کنم.

کمک کن که به یاد داشته باشم که همیشه کسانی هستن که نیاز دارن یکی به حرفاشون گوش بده، حتی اگه حرفاشون خیلی دور از ذهن باشه.

کمکم کن که اونقدر به خودم و به زندگیم مشغول نشم که لذت اتفاق های کوچیک از یادم بره، حتی اگه اون اتفاق گوش دادن به یه تیکه کوچیک آهنگ باشه.

خدا جونم، کمک کن یادم نره که وقتی یه چیزی رو بهم نمی دی واسه اینه که می خوای یه چیز بهترش رو بهم بدی.

همیشه یادم بنداز که کار ما آدما شاد کردن دیگران و پاک کردن غم از دل اوناست. فرقی نمی کنه که آدما اهل کجا باشن.

کمک کن که اونقدر قلبامون بزرگ بشه که بتونیم هر کسی رو، هر کی که هست، با هر شخصیتی که داره، توش جا بدیم!  

می خوام با یکی از دوستای چینیم برم بیرون. بعدا ادامه می دم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 13:36  توسط یک نفر   | 

چقدر نابه لحظه ای که می شینی پای کامپیوتر و می بینی از کسانی که براشون دلتنگی، نامه داری! انگار دنیا رو به آدم می دن! دیگه احساس تنهایی نمی کنی! می دونی که دوستای نازنینت هنوز بهت فکر می کنن و فاصله هم نتونسته بینتون فاصله بندازه. چقدر همتون با محبتین!

مریم عزیز، مخصوصا نامه تو! نذاشتیش تو وبلاگت، اما من می ذارم! چون مثل همه نوشته هات زیباست.

راستش! خیلی وقت بود که وبلاگ نویسی رو تعطیل کرده بودم. اما از وقتی اومدم اینجا تصمیم گرفتم دوباره بنویسم و نامه تو جرقه اش رو زد.

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند..."

 

 

 

ثمر عزیز سلام

 

     شنیدن خبر رفتن ات خیلی خوشحالم کرد ... هر وقت اسم سفر میاد به یاد رهـــــایی میافتم . گام برداشتن تو جاده ای که هر  روزاش رنگ خاص خودش رو داره ! دوست داشتم قبل از رفتن ات ، ببینمت ولی این دل خداحافظی رو هیچ وقت یاد نگرفته !! ... و در گریز از  خودم سکوت کردم .  امروزها که ردپای دلتنگی ات رو در هوای خنک استغنا می بینم ، می رم به روزهای اول سفر خودم ! البته من آن زمان سن کمی داشتم ولی جنس حس و حال این روزهات رو می فهمم !  حالا که نگاه می کنم به تردید ها و بی قراری های خودم می خندم ! می گم کاش اون روزها بیشتر می دیدم ! بیشتر می خندیدم ! بیشتر سلام می کردم ! بیشتر عبور می کردم !آره ، خوبه که دل یه جا اسیر باشه ولی آدم خودش رهــــا باشه ، آنقدر که از اوج گرفتن خودش واهمه ای نداشته باشه ! میگم یه روز ، بعد چند سال وقتی تو آینه نگاه می کنی ، وقتی عکس های امروز و فردات رو کنار هم میزاری از تغییراتت شاد بشی ! به یاد بیاری که در سختی ها سخت بودی و در شادی ها خودت بودی!

و در دوستی ها ، در نهایت محبت ها ، همیشه به فکر عبور باشی ! میگم آنقدر سرت گرم فردات باشه که وقتی تنها می شی نری تو خاطرات دیروزت .. میگم مثل همیشه که تو هر رشته و هنری اولین بودی ، در خودت بهترین باشی ! میگم من خیلی از تو کوچکترم ! آنقدر فرصت نشد که بخوام روخودم اسم دوست رو بزارم ولی دنیات رو دوست دارم !! هنوز صدای قشنگ ات ، نوای سازت تو گوشم ِ ! هنوز صمیمت نگات و سادگیت برام شیرین ِ ! و به عنوان یک دختر ایرانی موفق بهت افتخار می کنم ! امیدوارم بهترین لحظه ها رو داشته باشی و قلبا آرامش رو حس کنی ! میگم آدما اگر از کسی توقعی نداشته باشن و خودش بی بهانه به دیگران محبت بکنن آنوقت هیچ وقت از کسی دلگیر نمی شن ! میگم تو لحظه های که سکوت اتاق نفس هات رو میشمره به یاد روزهای که با مادرت شب بیداری می کردی و الهی نامه زمزمه می کردی تو دلت به یاد اون نور کوچیکی باش که دستت رو گرفته و تو رو در مسیری قرار داده که به فردای خودت برسی ! و آدم به هرچیزی بخواد و بهش ایمان داشته باشه ، می رسه !! مثل لذت پرواز واسه کرم ابریشم ... 

  

                                                                                            شادباشی و سرشار – مریم

 

- راستی می خواستم این نامه رو بزارم تو بلاگم که با دیدن اش سورپرایز بشی ، گفتم شاید دوست نداشته باشی ....!

- و اینکه دوباره بلاگ نمی نویسی ؟ ؟!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 9:46  توسط یک نفر   |