من اینجا هستم، در آغوش تو! آنقدر به تو نزدیک که حتی نبض تمام سلول های بدنم را بی واسطه حس می کنی! نزدیک تری به من حتی از رگ گردن. آنقدر مهربان نگاهم می کنی، آنقدر صبور به حرف هایم گوش می دهی که شرمنده می شوم! شرمنده از اینکه گاه گداری فراموشت می کنم! فراموش می کنم که جزئی از توام، فراموش می کنم که روحت را به امانت گرفته ام، فراموش می کنم که اگر تو نخواهی من هیچ ندارم، و اگر اراده کنی حتی غباری از من نمی ماند!
حرف دوم:
ای نازنین، هدیه ات به دستم رسید! همان برگی که امروز برایم فرستادی! پر از عشق بود. انگار فقط برای این روییده بود که روزی هدیه ای شود برای من! و هزاران هدیه دیگر که هر روز و هر ساعت و هر لحظه به من می دهی! به ما می دهی! بی چشمداشت پاسخی! و چه با منت سپاست می گزاریم! و چه بی شرمانه عبادتت را پتکی می کنیم بر سرت! انگار محتاجی!!! بگذار به حساب بچگی مان! خودت خوب می دانی که هنوز هم عاقل نشده ایم!
حرف سوم:
گاهی به این فکر می کنم که اگر من از تو نشئت گرفته ام، پس بقیه هم جزئی از تو هستند. پس دوست داشتن تو منتج می شود به دوست داشتن ذره ذره روح تو که در وجود انسان هاست. نتیجه منطقی: اگر ادعا می کنیم که دوستت داریم، باید اول بتوانیم تمام انسان ها و موجودات را دوست داشته باشیم. چون همه بخشی از تو هستند! اگر تمام مایی که ادعا می کنیم دوستت داریم کمی به این مسئله فکر می کردیم، آنوقت دیگر "من" معنا نداشت! همه می شدیم "تو". ( کاش این کلمه "من" از عالم هستی محو می شد که هر چه می کشیم از این "من" است.)
حرف چهارم:
لحظه ای از اتاق بیرون رفتم. حس کردم که در تمام اتاق های این طبقه هستی، در تمام طبقات ای این ساختمان حضور داری و من در تو غرقم. ( باز هم گفتم "من"!)
حرف آخر:
ای مهربان، یاریمان کن که دوست بداریم، بی چشمداشت دوست داشته شدن. همان گونه که شیوه توست!
آمین
خسته ام! آنقدر خسته كه اگر وجدانم راحت بود، يك هفته تمام مي خوابيدم! اما فكر - و فقط فكر - درس هاي تل انبار شده مجال نمي دهد! تنهايي آزار دهنده ايست، با وجود اين همه دوست! اينجا همه خوبند.... اما من خسته ام....... آاااي! تمام آدم هاي دنيا! ..... يك نفر اينجا حتي نمي تواند فكر كند! فقط مي دانم كه تمام حس هاي انسانيم دارد آب مي رود! حرف زدن، ارتباط برقرار كردن، فكر كردن، خنديدن، گريستن، حتي ديگر نمي توانم با خدا هم ارتباط برقرار كنم! اين تنهاي چيزي بود كه به آن دلخوش بودم!
واي خداي من! چقدر آشفته مي نويسم! ..... ايرادي ندارد! به خودم فرصت داده ام كه فقط بنويسم! هر چقدر آشفته! فقط بنويسم. چون نوشتن را به كلي از ياد برده ام. زمان مي خواهد كه قلم خشكم دوباره پرطراوت شود- اگر قبلا بوده باشد!
امروز دوستي مي گفت " نفوذ ناپذيري! نمي توان با تو ارتباط برقرار كرد! " مي خواستم بگويم " كجاي كاري! حتي خودم هم نمي توانم با خودم ارتباط برقرار كنم، چه برسد به ديگري! " آنقدر از خودم دورم كه انگار بايد هزار سال راه بروم تا برسم! هزار سال! مي داني چقدر است؟! فقط مي دانم كه از اينجا تا دانشكده نيم ساعت راه است و از اينجا تا ايران كمتر از دوازده ساعت! خداي من! چقدر دورم!
***
كاش اينجا بودي! كاش اينجا بودي كه دلم تنگ تنگ است و هيچ چيز و هيچ كس هم نمي تواند گشادش كند. حتي تار شريف كه قول داده بودم وقت دلتنگي گوش كنم! حتي حافظ سفيد يادگاري! حتي جمع گرم و صميمي سحر و افطار!
امروز هم گذشت! كاش از فردا زندگي جور ديگري باشد!