تبليغاتX
این روزها ...
امروز در دانشگاه مراسمی برگزار شد که در آن دانش آموزانی که در آستانه ورود به دانشگاه بودند به دانشگاه آمده و از نزدیک با محیط دانشگاه، رشته های تحصیلی، فعالیت های جنبی، کتابخانه، گروه ها (communities) و ... آشنا می شدند. مراسم بسیار عظیمی بود. از چند ماه قبل دانشجویان postgarduate کار تهیه پوستر ها را آغاز کرده بودند و امروز کارهایشان را به نمایش گذاشته بودند و هدف از این کار آشنا کردن دانش آموزان با زمینه های مختلف تحقیقاتی بود.

هنگام بازدید از نمایشگاه به یاد کارگاه علوم مدرسه افتادم. این کارگاه سال سوم دبیرستان برگزار می شد و یکی از نمادهای سال سومی شدن در فرزانگان بود. دانش آموزان پروژه های خود را اول سال تحصیلی و حتی در تابستان تعریف می کردند و هر هفته دو ساعت درسی به کارگاه علوم اختصاص داده می شد. پروژه ها در زمینه های مختلف ریاضی، فیزیک، شیمی، زیست شناسی، هنر و نجوم بود و البته کسانی بودند که در دو گروه فعالیت می کردند. تمام بار نمایشگاه به دوش خود دانش آموزان بود. البته نمی توان از کمک و همفکری مسئولین مدرسه چشم پوشی کرد. این مراسم نه اولین تجربه کارهای گروهی فرزانگان بلکه بزرگترین و سنگین ترین آنها در دوران مدرسه بود به طوریکه بعد از این چند ماه همگی کوله باری از تجربه و بار سنگین مسئولیت و مسئولیت پذیری را در پرونده خود ثبت کرده بودند و این بود که فرزانگان را از تمام مدارس مجزا می کرد. کارگاه برنامه ای چند روزه بود و در این چند روز بازدید کنندگان مختلف از دانشگاه ها و مدارس آمده و از پروژه ها بازدید می کردند و دانش آموزان موظف بودند که کارهای خود را به بهترین نحو ارائه کنند.

بگذریم. حرف من این نیست.

چند سال بعد از فارغ التحصیل شدن ورودی های ما از فرزانگان حرف هایی به گوشمان می رسید که دانش آموزان نه، بلکه اولیاء آنها از برنامه کارگاه علوم راضی نیستند و آن را به عنوان اتلاف وقتی برای دانش آموزانی که سال بعد باید از سد بزرگ کنکور بگذرند تلقی می کنند. و پس از آن می شنیدیم که دیگر کارگاه علوم اجباری نیست و هر کس بخواهد دست به انجام پروژه می زند. دیگر چند سالی است که از برنامه سال سومی های فرزانگان خبری ندارم.

اما غرضم از تمام این حرف ها مقایسه سیستم دو کشور در پذیرش دانشجو بود. در کشور ما غول بزرگ کنکور به گونه ایست که نه تنها از تمام فعالیت هایی که به رشد دانش آموزان می انجامد (مشابه کارگاه علوم ما) جلوگیری می کند بلکه دست آنها را در انتخاب رشته  مورد علاقه شان می بندد  و دانش آموزان چاره ای به جز اینکه با توجه به رتبه شان رشته ای برگزینند ندارند. البته مشکل بسیار پیچیده است و نمی توان آن را تنها به نظام آموزشی کشور مربوط  دانست بلکه ریشه در جامعه دارد و چه بسا چاره ای دیگر برای ورود به دانشگاه در ایران وجود نداشته باشد.  اما در سنگاپور، دانش آموزان برای ورود به دانشگاه وارد آن شده و از نزدیک با رشته ها آشنا شده و سپس با چشمی باز رشته و دانشگاه خود را انتخاب می کنند .

این مطلب را صرفا برای مقایسه نوشتم. به نظر شما چه راهی برای حل این معضل در کشور ما وجود دارد؟!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 14:4  توسط یک نفر   | 

لحظات تنهایی و یک رویا! صدای ساعت را می شنوی؟ زمان در تمام جهان جاریست... حتی در این اتاق! با همه تنهاییش... اما نه! زمان اینجا راکد است. این صدای ساعتی است که حتی ثانیه ای به جلو حرکت نمی کند. تو در رویای خود غوطه می خوری و زمان در پی هر لحظه، لحظه ای به عقب باز می گردد تا تو لذت شناوری را بیشتر حس کنی! تو دیگر متعلق به این جهان نیستی! تو پادشاه شهر رویاهایت هستی! حتی گذشت زمان در آن سرزمین را تو رقم می زنی! حتی مرگ و زندگیت را! و پرواز.... چه لذتی دارد پرواز کردن در آسمان شهری که خیابان هایش از رویاهای توست! هر لحظه در هر کجا که بخواهی! آرزو کن! بخواه! شهرت را بزرگتر بنا کن! دنیای آرزوها وسیع است!

اما این را بدان که کسانی هستند که در این شهر حتی آشیانه ای ندارند... شاید نمی دانند شهر آرزوها کجاست! اما تو می دانی! پس از آرزوهای نابت، آرزوهای تازه و گرمت، به آنها هم بده که سخت محتاجند... در دنیای آنها زندگی بی معنیست. اما تو می توانی آنها را زنده کنی... آرزوهایت را به آنها ببخش و با دم مسیحایی خود به آنها امید ارزانی کن! تو هم می توانی یک پیامبر باشی. .. با آنها از آنجا بگو ...به آنها بیاموز که هر آنچه می خواهند به دست می آورند اگر رویایش را در سر بپرورند... بگو که خدا در سرزمین رویاها آنقدر نزدیک است که برای رسیدن به او باید تنها چند پله راه رفت...بیاموز که ... از هرچه می دانی بگو... تمام و کمال!

اما دیگر وقت بازگشت است. جسم تو آنجاست، در انتظار تو! اگر دیرتر بمانی می پندارند که مرده ای! بازگرد و با آرزوهایی ناب تر دوباره زمان را به جریان انداز که زندگی درنگ نمی کند، حتی اگر پادشاه شهر رویاها باشی...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 11:12  توسط یک نفر   |