اثرات تحریم در سنگاپور هم داره کم کم خودش رو نشون می ده! فعلا که از خالی کردن حساب بانکی و بستن master card و visa card و سایر خدمات بانکی شروع شده! خدا آخر عاقبتمون رو بخیر کنه!
یه دفتر خاطرات با جلد قرمز از دوران خوش دبیرستان تا حالا، یه نقاشی کودکانه (سه تا کوه، یه خورشید، سه تا قطعه ابر آبی تو آسمون سفید، یه رودخونه زیر کوه که دو تا ماهی قرمز دارن توش شنا می کنن، یه دشت پر گل و سبز با سه تا درخت)، یه سری عکس و ... ، گاهی فکر می کنم به اینکه تمام این خاطرات ثابت می کنه بودم! که زنده بودم! پس وجود من خواب و خیال نبوده! یا شاید، نمی دونم، همه اونا هم خواب و خیال بودن! بعضی وقتا باید به خودم زنده بودنم رو یادآوری کنم! یادآوری کنم که :
آری، آری، زندگی زیباست،
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست،
گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست،
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست.
یه سری می زنم به دفتر خاطرات و چند تا چیز قشنگ:
"ماندن بی تفکر، بی تحرک و بی نشاط مرگ تدریجیست. باید بمانی و سخت تلاش کنی و به خودت و به دیگران بیاموزی که آری آری زندگی زیباست، با همه دشواریهایش ارزش یکبار زیستن دارد.
گر به مردابی ز جریان ماند آب از سکون خویش نقصان یابد آب
جانش اقلیم تباهی ها شود ژرفنایش گور ماهی ها شود
آهوان ای آهوان دشتها گاه اگر در معبر گلگشت ها
جویباری یافتید آواز خوان رو به استغنای دریاها روان
خواب آن بی خواب را یاد آوید مرگ در مرداب را یاد آورید"
مهندس باطنی
" ضرورت نداره که تا وسط خورشید پرواز کنم. اگه فقط یه گوشه خورشید رو هم پیدا کنم که آفتابی باشه کافیه!" (ساره)
"زندگی همین است دیگر، نمی شود یک جا ماند، ما موجیم، ما رودیم، اگر بمانیم می گندیم. به هر حال سراشیبی بستر رودخانه تند است و اگر بخواهی بمانی و از سنگی آویزان شوی و به گل هایی فکر کنی که سیرابشان کرده ای، و یا با احساس گناه به علف های هرزی که پرورده ای، به هر حال نخواهی ماند. چون آنوقت بخار خواهی شد و بخار نمی تواند سیراب کند. در حالی که شاید پایین سراشیبی رودخانه گل هایی ظریف باشند که فقط آب تو سیرابشان می کند. اما به هر حال باید بدانی قصدت کجاست و میان کف های رودخانه مشغول چیزهایی نشوی که مال تو و مال افسانه های تو نیستند، حتی اگر تکه سنگ های طلایی باشند. اگر بدانی چه می کنی آنوقت می توانی برای گل های پایین رودخانه تعریف کنی: گلی دیدم سرخ بود و بوی بهشت می داد. گلی دیدم که ناز می فروخت و با چشمان مغرورش مرا می نگریست و گل هایی که می خندیدند و باور نمی کردند زیباییشان را. به هر حال من تمام آنها را سیراب کردم. و به آنها گفتم که مادر طبیعت عاشقانه دوستشان دارد... به تو نیز می گویم. دستی هست که همه چیز را با انگشتان هنرمند خویش رقم زده است. آن بادی که صبحگاه نوازشت می کند و من که سیرابت می کنم هر دو فرستاده او هستیم. ما آمده ایم تا تو را بپروریم. تو نیز فرستاده او هستی، حتی شاید برای ما! و یا برای دیگری! فرقی نمی کند! او همه ما را مامور کرده و وظیفه ما این است که به همدیگر عشق بورزیم و او با دست های ما، ما را نوازش می کند ..." (سپیده)
بعد از پیدا کردن شعر های سهراب سپهری با صدای خسرو شکیبایی (از اینجا بشنوید!) دنبال دکلمه شعر های مهدی اخوان ثالث با صدای خودش می گشتم که در نتیجه جستجو عنوان "زمستون" توجهم را جلب کرد. با خودم گفتم که "زمستان" شنیده بودم، اما از اخوان بعید است که شعری با نام "زمستون" داشته باشد! کلیک کردم و به آهنگی زیبا از افشین مقدم رسیدم که همان طور که فکر می کردم هیچ ربطی به اخوان نداشت! به تمام دوستان توصیه می کنم که این آهنگ را یک بار هم که شده گوش کنند!( از اینجا!) بدون نظر دادن در مورد شعر (که نظر در این مورد را به ادیبان واگذار می کنم!) باید بگویم که از موسیقی آن بسیار لذت بردم، ملودی، تنظیم بسیار زیبا و استفاده به جا از پیانو در جای جای آهنگ و صد البته صدای گرم خواننده آنقدر برایم لذت بخش بود که باعث شد بار ها و بارها بدون کوچکترین دلزدگی به آن گوش بدهم!
جالب تر از آهنگ "زمستون" آهنگ "گل" بود که روی ملودی اصلی آهنگ "زمستون" خوانده شده بود... پس از تحقیق در این مورد به این نتیجه رسیدم که افشین مقدم در زمانی که در اوج خوانندگی بود در مسیر جاده شمال به اتوبوسی تصادف می کند و قبل از رسیدن به بیمارستان دار فانی را وداع می گوید! افشین مقدم " کار هنری خود را به همراه "داریوش اقبالی" و " کیوان " آغاز کرده بود. پس از مرگ افشین، کیوان آهنگ "گل" را در رثای او می خواند و برای همیشه از صحنه هنر کنار می رود. "گل" نیز بسیار تاثیر گذار است (باز هم صرف نظر از شعر که هیچ نظری در این مورد ندارم!) آهنگ با یک صدای پا شروع می شود که به سمت ماشین می رود. در را می بندد، آن را روشن می کند و راه می افتد و مقدمه آهنگ با صدای تصادف و صدای قلبی که رو به خاموشی می رود به پایان می رسد، و با سپس تم مرثیه گونه ای ادامه پیدا می کند. همخوانی گروه کر (به نظر گروه کر کامل چهار صدایی) در جای جای آهنگ تاثیر گذاری آن را صد چندان کرده است. فضای اندوه ساخته شده در آهنگ، با ترکیب بسیار زیبای سازها و نیز استفاده از کرال تکه آهنگ های خود افشین بسیار زیباست. هر بند از شعر، با صدای بم پیانو به صورت ممتد آغاز می شود و با ترکیب ظریفی از نتهای زیر ادامه پیدا می کند که به نظر من فضای مرگ را به خوبی به تصویر کشیده است!
اما از بحث آهنگ و موسیقی که بگذریم، رابطه دوستانه این دو نفر برایم بسیار زیبا بود. وقتی در مورد آنها می خواندم به این فکر می کردم که جقدر افشین برای کیوان عزیز بوده است که ۱- آهنگی به این زیبایی برایش اجرا کرده است و ۲- چقدر مرگ او برایش سنگین تمام شده که بعد از او صحنه هنر را برای همیشه ترک کرده است! و لذت بردم! و باز می اندیشیدم به اینکه آیا در این دوران هم دوستانی این گونه، هستند یا دوران این نوع دوستی ها هم گذشته است؟!
لطف و صفای یه محل، به لطف و صفای مردماشه ... به شور و شادی و صمیمیت و محبت آدما ... به دلگرمی و حس پشتیبان بودن و پشتیبان داشتن ... خوشحالم که این گوشه دنیا، بین این همه آدم آهنی، آدمایی اینقدر مهربون و با محبت هستن که گرمای وجودشون زندگیم رو گرم می کنه... سایه تون بلند و پابرجا!