یه تئوری! ماکرو ملکول، تغییر ویسکوزیته، تغییر سرعت حرکت ذره باردار، لایه تخلیه شده، زتا پتانسیل، مقدار واقعی، مقدار تئوری، تغییر غلظت، تغییر جرم ...! بالاخره این تئوری درسته یا نه؟!!!!!
مطالعه می کنیییییییییم!!!
امروز در حال گشت و گذار در اینترنت، مجموعه ای از آهنگ های محبوب دوران کودکی ام را پیدا کردم
. این مجموعه آهنگ با نام "رنگین کمان" اثریست ارکستری با اشعاری از شادروان ثمین باغچه بان به رهبری توماس کریستین داوید با اجرای ارکستر سمفونیک وین و صدای سوپرانو یکی از خوانندگان ممتاز اپرا زنده یاد " منصوره قصری" . برای اطلاعات بیشتر در مورد این آلبوم به اینجا مراجعه کنید. بعضی از آهنگ های این آلبوم مانند "عروسک جون" "ترن" "روز برف بازی" و ... در کلاس های موسیقی کودکان "ارف" آموزش داده می شوند و عده زیادی با آنها آشنا هستند. اما سایر آهنگهای زیبای این مجموعه تا حدی ناشناخته مانده اند و با وجودی که برای کودکان نوشته شده است کمتر کسی را می بینیم که حتی اسم "رنگین کمان" و "باغچه بان" را شنیده باشد!
گربه ای که مادره را بشنوید.
دلخوشم به گلنار و دل دیوانه و ساغر هستی و این ساز و این صدا! همخونه ای های عزیزم، شرمنده! باید یه کمی تحملم کنید...این تنهاراهیه که واسه سبک شدن بلدم! ... حس گنگ بی حسی! تصاویری که از جلوی چشمم عبور می کنن... هر چی فکر می کنم تصورش کنم فقط یه شکل ازش میاد تو ذهنم! انگار مامان بزرگ همیشه، تو همه این بیست و اندی سال، همین شکلی بوده٬ هیچ وقت پیر شدنش رو حس نکردم!
می دونم که جات الان خوب و راحته... اون بالا روی تیکه ابر نشستی... با همون موهای حنایی بافته که از روسری سفیدت بیرون زده، با پیرهن سفید یکدست، چین و چروکای صورتت محو شدن! صورتت شفاف و براقّه! آخرین باری که دیدمت فشارت بالا بود و لپات گل انداخته بود... حتما الانم گل انداخته اما نه از فشار بالا! با اون لباس سفید و لپای گل انداخته چقدر باید خوشگل شده باشی! اون روز که تو بیمارستان رو تخت سی سی یو نشسته بودی و با نگاهت التماس می کردی که ببریمت خونه، تو لباس صورتی بیمارستان عین یه دسته گل شده بودی! سفید که یه چیز دیگست! نه که همیشه تو لباس سبز و سورمه ای و قهوه ای دیده بودیمت! خوش به حال باباعزیز! راستی بابا عزیز رو دیدی یا هنوز وقت نشده بری پیشش؟ دیگه نفس کم نمی آری؟ ورم دست و پات خوب شد؟ نگران نباش! دیگه دکتر و بیمارستانی در کار نیست! ... آروم باش و آسوده! شهر در امن و امان است!
یه حیاط بزرگ و سبز، پر از درخت های انجیر و انگور و پرتقال، پر از سبزه و گلهای پامچال زرد و سفید و بنفش، یه حوض کوچیک و یه چاه آب با سطل و کرده خاله*، خونه ای که از دم درش رودخونه رد می شه! یه اتاق وسط حیاط با یه ایوون! گالش های مادر بزرگ روی پله های ایوون! روز های عید با سفره هفت سین های دقیقه نودی که با گلای پامچال تزئین می شن. رختخواب گذاشتن از این سر اتاق تا اون سر! شب های سرد زمستون و شکنجه مسواک زدن و دست و صورت شستن با آب سرد با امید پریدن زیر لحافی که هنوز سرماش گرفته نشده! بستن درهای چوبی اتاق و لذت پشت در گذاشتن کسانی که بیرون هستن! کبریت بازی با بابا عزیز! بلال هایی که مامان بزرگ از باغ می چینه و روی علاءالدین درست می کنه. باقالا قاتوق، ترشه تره، ماهی دودی، فسنجون ترش تو گمج**. صبحهای زود که مادر بزرگ یا سر و صدای دیگ و قابلمه همه رو از خواب بیدار می کنه و بد و بیراه گفتن بهش تو دلمون که آخه چرا بیدار می کنی!
مهمونای عید، در همیشه باز حیاط و بچه هایی که با یه کیسه برای گرفتن عیدیشون-تخم مرغ، حلوا، پول- بدون اجازه می آن تو! تخم مرغ رنگی با پوست پیاز و دعوای نوه ها واسه ی پیدا کردن محکم ترین تخم مرغ برای تخم مرغ جنگی! اتاقی که کوچیک بود اما همه همیشه توش جا می شدن! و ...
مادربزرگ پیر من دیروز پر کشید و رفت . اگه دو ماه، فقط دو ماه دیگه می موند می تونستم یک بار دیگه هم ببینمش... دلم برای اون و تمام خاطرات خوب و ناب کودکیم توی اون خونه تنگ می شه، خونه هر چقدر هم با صفا بدون اون لطفی نداره! ... تی جانا قوربان اجی! پیش باباعزیز بهت خوش بگذره!
* کرده خاله: چوبی که به سطل وصل می شه و ازش برای کشیدن آب از چاه استفاده می کنن.
**گمج: دیگ گِلی
همه چیز سوخت! در یک چشم به هم زدن! تمام آنچه که می شد سوخت! دنیای عجیبیست! فکر می کردم به اینکه اگر این اتفاق برای من می افتاد چه می شد؟ با از بین رفتن همه چیز تمام می شدم؟ سعی کرده ام که هرگز در زندگی به اشیاء دل نبندم. دل بستن سنگین بالت می کند، پرواز کردن سخت می شود. همیشه آرزویم این بوده که سبک بال باشم. آرزوی اینکه وقتی حتی به سفر میروم فقط خودم باشم و یک کوله پشتی کوچک! روز اسباب کشی وقتی به وسایلم نگاه کردم شرمنده شدم! دو چمدان پر و چهار جعبه فقط بخشی از اثاثیه بود. با این همه بار نمی توان پرواز کرد. باید تمام آنچه دارم را بگذارم و تنها بپرم! رها و سبک! دل بستن بیهوده است! دل بستن به شیئ و به شخص. هر دو! دل بستن با دوست داشتن فرق می کند. می توان کسی را دوست داشت و از کنارش آهسته گذشت و برایش بهترین ها را آرزو کرد. اما اگر دل بستی دیگر پایت بند می شود و نمی توانی بگذری. زندانی می شود، مثل "گون"! ... کودک که بودم، رها تر بودم و از بار دنیا آزادتر! هر چه بزرگ می شویم انگار مادی تر می شویم، نه، مادی کلمه قشنگی نیست! شاید بهتر باشد که بگویم دنیایی تر می شویم. شاید برای همین است که مردن و کندن از دنیا هم اینقدر برای آدم سخت می شود.
از آن روز تا به حال شعر فریاد "اخوان" در گوشم زمزمه می کند- با صدای استاد شجریان و پسرش در "همنوا با بم" :
http://tar-setar-fmw.blogspot.com/2006/07/blog-post_22.html
خانه ام آتش گرفتست
آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را
تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از درون خسته سوزان
می کنم فریاد ، ای فریاد
خانه ام آتش گرفتست
آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقش هایی را که من
بستم به خون دل
بر سر و چشم درو دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من
وای بر من
سوزد و سوزد غنچه هایی را که پروردم
به دشواری در دهان گود گلدان ها
روز های سخت بیماری
از فراز بامهاشان شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش بجان ناظر
در پناه این مشبک شب
من بهر سو می دوم گریان
از این بیداد می کنم فریاد ، ای فریاد
وای بر من همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
وانچه دارد منظر و ایوان
من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان که میداند
که بود من شود نابود؟
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا : « مشت خاکستر »
وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم ازپی امداد؟
سوزدم این آتش بیداد گر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریــــــــــــــاد ، فریــــــــــــــــــــاد
دوستی که همه چیزش در آتش سوخت بی آنکه حتی خطی بر چهره اش بیفتد، محکم است و رها! از آرامشش لذت بردم. به نظر می آید که به زودی با قضیه به طور کامل کنار بیاید. خدا را هزار بار شکر!
همه چیز به زودی مرتب می شود. شک ندارم!