تبليغاتX
این روزها ...

"لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام، مستم

باز می لرزد دلم، دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم"

 فقط ۱۸ روز دیگه ... خدایا به امید تو

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 17:24  توسط یک نفر   | 

الو... سلام... کسی صدای من رو می شنوه؟! ... الو ... من اینجام... همین جا! کسی من رو می بینه؟!  هیچ کی اینجا نیست؟ بچه ها؟!! یاسمن؟ سارا؟!

 نکنه مردی؟! یه نگاه بنداز ببین می تونی از دیوار رد شی؟!  نه؟! چقدر اینجا تاریکه! من می ترسم! دیگه انگار از اینجا به بعد خودتی و خودت! تنهای تنها!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 21:27  توسط یک نفر   | 

آخه بچه جون! بدون تمرین می خوای به کجای عالم موسیقی برسی! فکر کردی به همین راحتیه؟ شب بخوابی صبح پاشی بشی ملک یا یاحقی؟! ... ولی انصافاً ویولن این آهنگ خیلی سخته! هر کاری می کنم نمی تونم شیرین کاری هاش رو در بیارم!  ... اما ... نباید نا امید شد! بالاخره یه روز مثل خودش می زنم!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 8:35  توسط یک نفر   | 

۲۸ روز دیگه! شمارش معکوس برای برگشتن به خونه! از دیشب چمدون هام را بستم! خنده داره! نه؟! دیروز داشتم به این فکر می کردم که در این یک سال چقدر اتفاقات مختلف افتاد! چقدر عکس، چقدر خاطره، چقدر دوست، خانواده های جدید! چقدر تغییر و تحول!

چقدر بزرگ شدم؟ اصلا بزرگ شدم؟! وقتی بر میگردم کسانی که یکساله من رو ندیدن منتظرن تا به چه آدمی روبرو بشن؟! یادمه وقتی داشتم می اومدم پدرم بهم گفت که وقتی بر میگردی نه تنها باید از نظر علمی به جایی رسیده باشی و در رشته خودت حرفی برای گفتن داشته باشی بلکه باید از نظر انسانیت و شخصیت هم رشد کرده باشی! ... نمی دونم! به نظر خودم که زیاد تغییر نکردم! همون آدمیم که بودم! از نظر علمی هم که هنوز به هیچ جایی نرسیدم!  البته خوب هنوز یه سه چهار سالی وقت دارم!

راستی! بالاخره دارم با هم آفیسی هام ارتباط برقرار می کنم! الان دو هفته ایه که با هم حرف می زنیم! و الان دارم می فهمم که اشتباه در برقراری ارتباط از من بوده! وگرنه اونا منتظر بودن که من باهاشون رابطه برقرار کنم و چون دیدن هیچ خبری نیست دسته جمعی به این فکر افتادن که سر صحبت رو باز کنن!  چقدر خوش رو و با محبت هستند!  محیط آفیس تبدیل شده به یه محیط دوست داشتنی!  اما نمی دونم چرا این اتفاق زود تر نیفتاد! چرا زودتر باهاشون حرف نزدم؟ چرا هیچ وقت وقتی وارد آفیس شدم به کسی سلام نکردم؟! چرا حال کسی رو نپرسیدم؟ چرا همیشه گوشه نشینی و تنهایی رو اختیار کردم؟ نمی دونم شاید خیلی خجالتی بودم! الان یاد نوشته مریم می افتم - پست اول وبلاگم-  اونجا که نوشته: "می گم کاش اون روزها بیشتر می دیدم ! بیشتر می خندیدم ! بیشتر سلام می کردم ! بیشتر عبور می کردم !" ... خوب این هم یه تحوله! یه تغییر، یه رشد! حالا دیگه می دونم که آدما منتظر یه روی خوشن!  یه سلام، یه حال و احوال ساده، یه جمله محبت آمیز، یه کم شیطنت! دفعه های بعد خجالت رو می ذارم کنار و سعی می کنم یه کمی بزرگ بشم تا لذت دوست داشتن آدما رو اینقدر راحت از دست ندم!

فقط ۲۸ روز دیگه!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 20:37  توسط یک نفر   | 

لبخندی تهی! سکوتی سنگین! دلواپسی! نگرانی! می دانستی هنوز هم سرخ می شوی؟! مثل آن روز انجمن! چه حرارتی بود!

راستی! اگر این همه سکوت شکن نبود چه می شد؟ می ترسم از روزی که صدا تمام شود، حرف ها تمام شوند، آدم ها تمام شوند! آنوقت تو می مانی و سکوت و سکوت و سکوت بدون کلامی حرف! نهایت لبخندیست که بی هیچ معنایی بر لب می نشیند! وقتی حتی خودم از خودم خسته ام، چه انتظاری از کسی؟! 

-چشمانت را ببند! چه می بینی؟

                     - سیاهی! هیچ! هیچ! هیچ!

- یکی از آرزوهایت؟

                     -آرزو؟! ندارم!

-شعری بخوان!

                     - ذهنم خالیست! گفتم که! سیاهی می بینم!

-آهنگی بزن!

                     - دستم به زدن نمی رود!

حرفی بزن!

                     - حرفی نیست!

چیزی بگو!

                    -علمش را ندارم!

خدایا! هنوز هم زندگی بس نیست؟ وقتی که بودن با نبودن فرقی نمی کند چرا باید بود؟ آب از آب تکان نخواهد خورد! شک ندارم! باز هم زمین خواهد چرخید! باز هم همان جمع ها! همان جشن ها! همان حرف ها! هیچ چیز عوض نخواهد شد! می بینی! دنیا هم نیازی به من ندارد!

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 23:3  توسط یک نفر   | 

راستی خدا جون! فکر کنم فهمیدم منظورت از این کابوس ها چیه! چشم! اطاعت می شود!
+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 8:40  توسط یک نفر   | 

کابوس، کابوس، کابوس! خدایا چه خبره؟!  ... من که نمی دونم پشت این کابوس ها چه چیزیه. اما خدایا مثل همیشه از عزیزانم به بهترین نحو ممکن مواظبت کن! آمین!
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 7:13  توسط یک نفر   | 

این سیاست که می گن چیز خوبیه! اینکه چه حرفی رو کجا و با استفاده از چه لغاتی، با چه لحن کلامی و با چه حالت چهره ای بزنی! برای اینکه بتونی زنده بمونی دونستن این مسائل لازم و حتی حیاتیه! لبخند زدن هنگام به کرسی نشوندن حرف کاری بسیار ضروریست! اگر احیانا کمی اخم رو پیشونیت بیاد کارت خراب می شه! رک گویی هم چیز بدی نیست، به ویژه وقتی که کسی بدون در نظر گرفتن اثر حرفش و اینکه اون حرف چقدر به تو بر می خوره و فقط با توجه به منافع شخص شخیص خودش حرفش رو رک و راست می زنه، در این صورت مقابله به مثل برای رو کم کنی هم که شده چیز ضروری ایه! تجربه نشون داده که  بزرگواری و "یه گوش و در کن یه گوش رو دروازه" و" قرار نیست آدم  هر کی مثل خودش رفتار کنه" و "زیاد جدی نگیر" و "خودت باش" و این چیزا دیگه تو این دوره زمونه اثری نداره! خر کردن دیگران تا وقتی که باعث پیشبرد اهداف بشه هیچ اشکالی نداره!!! صداقت؟! حرفشم نزن! می گن قراره از دایره لغات حذف بشه به زودی! دو رنگی، سه رنگی، بعضا چهار رنگی و پنج رنگی و ... این روزا مده! سیاه سفیدی مدت هاست از مد افتاده! همیشه دقت داشته باش که منفعت تو مهمترین چیزه! کاری که دوست نداری رو انجام نده! بالاخره یکی انجامش می ده! به تو چه؟!!! اگه خونه کثیفه بیخیال!!!! هم خونه ایها هستن که تمیزش کنن! راحت باش! سیاست می گه که راحت ترین کارا رو انجام بده! کار هایی که تا می تونه راحت و دهن پر کن باشه! زیاد به کمر مبارک فشار نیار، نمی خواد خم شی! زیرسیبیلی ردش کن! کمر بقیه هم که هیچ اهمیت نداره!  اگه با کسی کار داری برو پیشش! چی کار داری طرف چقدر کار داره؟! کی از تو و چی از کارهای تو مهمتر؟!! یادت باشه که همیشه این تویی که مهمی!!!  حتی اگه می خوای به کسی کمک کنی همیشه سبک ترین بار رو بردار که خدای نکرده کمرت درد نگیره! مهم اینه که کمک کردی! ...


تعجب نکنین! من همون ثمرم! درس هایی که تو این مدت ۳-۴ ماه گرفتم رو review کردم٬ شاید به درد شما هم بخوره!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 10:48  توسط یک نفر   |