تبليغاتX
این روزها ...

این قافله عمر عجب می گذرد

دریاب دمی که با طرب می گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری؟

پیش آر پیاله را که شب می گذرد

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 13:11  توسط یک نفر   | 

پیاده روی در جنگل های استوایی، وسط درخت های سر به فلک کشیده نارگیل و شاخه های بلند بامبو از بزرگترین لذت های زندگی در این جزیره فانتزی پر زرق و برقه! مخصوصا وقتی که صبح بارون زده باشه و هوا خنک و مطبوع!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 9:13  توسط یک نفر   | 

چقدردنیا کوچیکه! چقدر دنیای آدما بزرگ! یه لحظه تنفر یه لحظه محبت! حرفایی که مدت ها توی دلت نگه داشتی! خاطراتی که باهاشون زندگی می کنی و من تو همشون هستم! بدون اینکه ازم نامی برده بشه! بدون اینکه خودم بدونم که چه تاثیری تو زندگیت داشتم! چقدر ناخود آگاه زندگیت رو جهنم کردم! بعضی وقتا همه چیز زندگی می ره تو هم! تمام روابط! مثل یه دومینو می مونه! حرفی که می زنی اثر می ذاره رو آدم مقابلت، حرف اون رو طرف مقابل و این قصه رو ادامه بده تا دومینو به انتها برسه! یه دوره خیلی کوتاه از زندگیت می شه تمام زندگی یک نفر دیگه! تمام حرف هاش! تمام افکارش! و تو ای نازنین من، این وسط موندی بی گناه بی گناه! عزیز من! این حقته که از من بیزار باشی!

یه روزی یه گوشه این دنیای به این کوچیکی من و تو همدیگه رو می بینیم! من روی سن و تو اون بالا در حال تماشا! فقط خدا می دونه که تو دلت چی می گذره! و من بی خبر از همه جا: "سلام! من ثمر هستم!" تو من رو خوب می شناسی! اما ... با همون لبخندی که همیشه رو لباته سلام می کنی و هیچی نمی گی! و تا دیروز تمام این حرفا تو دلت بود! دلت خیلی باید بزرگ باشه که این همه وقت، این همه حرف توش جا گرفته! چقدر دیروز حرف زدیم! زیر یک سقف! کی فکرش رو می کرد که یه روزی با هم دوست بشیم؟

از دیروز دارم به این فکر می کنم که تو زندگی چند نفر دیگه خواسته یا ناخواسته نقش داشتم؟! چقدر از آدمایی که هر روز می بینم یا از کنار هم رد می شیم یه روزی تو زندگیم، تو یه زمان و مکان دیگه  همسفرم بودن؟! یا توی یه زمانی در گذشته کاری کردم که زندگی یکی از همسفرای فعلیم رو شدیداً تحت تاثیر قرار داده؟! با اینکه معتقدم باید ساده گرفت اما واقعا چقدر زندگی پیچیده است!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 16:6  توسط یک نفر   |