تبليغاتX
این روزها ...
چی کار می کنی؟! زود قضاوت نکن! everything is ok
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 18:0  توسط یک نفر  

قلبم افتاده آن طرف ديوار

دنيا ديوارهاي بلند دارد و درهاي بسته كه دور تا دور زندگي را گرفته اند.نمي شود از ديوارهاي دنيا بالا رفت.نمي شود سرك كشيد و آن طرفش را ديد.اما هميشه نسيمي از آن طرف ديوار كنجكاوي آدم را قلقلك مي دهد.كاش اين ديوارها پنجره داشت و كاش مي شد گاهي به آن طرف نگاه كرد.شايد هم پنجره اي هست و من نمي بينم.شايد هم پنجره اش زيادي بالاست و قد من نمي رسد.

با اين ديوارها چه مي شود كرد؟مي شود از ديوارها فاصله گرفت و قاطي زندگي شد و مي شود اصلا فراموش كرد كه ديواري هست.و شايد مي شود تيشه اي برداشت و كند و كند وكند.شايد دريچه اي.شايد شكافي.شايد روزني.

هميشه دلم مي خواست روي اين ديوار سوراخي درست كنم.حتي به قدر يك سر سوزن،براي رد شدن نور،براي عبور عطر و نسيم،براي ...،بگذريم.

گاهي ساعتها پشت اين ديوار مي نشينم و گوشم را مي چسبانم به آن و فكر مي كنم،اگر همه چيز ساكت باشد مي توانم صداي باريدن روشنايي را از آن طرف بشنوم.اما هيچ وقت،همه چيز ساكت نيست و هميشه چيزي هست كه صداي روشنايي را خط خطي كند.

ديوارهاي دنيا بلند است،ديوارها و من گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.مثل بچه بازيگوشي كه توپ كوچكش را از سر شيطنت به خانه همسايه مي اندازد.به اميد آنكه شايد در آن خانه باز شود.گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.آن طرف حياط خانه خداست.و آن وقت هي در مي زنم، در مي زنم، در مي زنم و مي گويم:«دلم افتاده توي حياط شما،مي شود دلم را پس بدهيد...»

كسي جوابم را نمي دهد.كسي در را برايم باز نمي كند.اما هميشه دستي دلم را مي اندازد اين طرف ديوار،همين.و من اين بازي را دوست دارم.همين كه دلم را پرت مي كنند اين طرف ديوار همين كه...

من اين بازي را ادامه مي دهم و آن قدر دلم را پرت مي كنم، آن قدر دلم را پرت مي كنم تا خسته شوند،تا ديگر دلم را پس ندهند.تا آن در را باز كنند و بگويند:«بيا خودت دلت را بردار و برو.»آن وقت مي روم و ديگر هم بر نمي گردم.من اين بازي را ادامه مي دهم...

عرفان نظر آهاري

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 16:53  توسط یک نفر   | 

نمی خوام متفاوت باشم! نمی خوام دانشمند بشم! نمی خوام تمام علم های دنیا رو یاد بگیرم! نمی خوام استاد دانشگاه بشم! نمی خوام دکتر شم! نمی خوام دور باشم! نمی خوام تنها باشم! ... می خوام زندگی کنم! یه زندگی خیلی معمولی! یه شغل خیلی عادی! عوضش پیش خانواده ام باشم! ... چرخوندن چرخ علم رو می سپرم به دست عالمان! من که عالم نیستم! خیلی هنر کنم آدم باشم! دستکش و روپوش سفید آزمایشگاه و دم و دستگاه های توش رو می سپرم به دست محققان! برای من یه لحظه بغل کردن مامان از همه چیز تو دنیا با ارزش تره! ... یکی به من بگه واسه چی اینجا موندم؟!
+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 8:55  توسط یک نفر   | 

ماندن یا رفتن، مساله این است!
+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 8:16  توسط یک نفر   | 

یک شب احیاء محشر... موندن شب تا صبح توی آفیس... میم مثل مادر ... سحری آماده کاملا ناسالم از ساندویچ میکر بغل کانتین با نوشابه ... دستگاه ساندویچ ساز که اسکناس دو دلاری رو درسته قورت می ده و اصلا به روی خودش هم نمی آره ... قدم زدن نه خیلی تند نه خیلی کند در کمپس دانشگاه ساعت ۵ صبح وقتی که هیچ کس نیست ... کمی فکر .... و یه دفعه یک ایده خوب! ... خوشحالم! ... بالاخره فهمیدم از کجا شروع کنم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 1:24  توسط یک نفر   | 

خدا جون هی داری شرمنده می کنیا! لااقل به یکی برس که یه کمی قدر بدونه! نه به من که هر دقیقه دارم غر می زنم! چه می دونم والله! خودت بهتر می دونی!....  امروز رفتم تو یه عالم دیگه... این دعاهای کمیل هم واقعا صفایی داره! ... رفتم یه جایی که فقط خودم بودم و خودت! دستت رو گرفتم و اومدم بالا! نشستم پیشت و با هم یک عالمه حرف زدیم! باز هم بهت قول دادم که از این به بعد دحتر خوبی می شم! می شم همون چیزی که باید باشم! دیگه کارایی که کردم رو تکرار نمی کنم! تو هم مثل همیشه قبول کردی! با اینکه خوب می دونستی که یه ساعت دیگه همه چی یادم می ره و دوباره روز از نو و روزی از نو! اما اصلا به روی خودت نیاوردی! ... خداییش خسته نمی شی؟! دائم باید با یه مشت آدم لنگه من سر و کله بزنی! یکی دو نفرم که نیستن! هر کدومم یک عالم اعضا و جوارح و دم و دستگاه دارن! هر دستگاهیم n تا سلول! هر سلولیم m  تا سیستم خفن رشد و تکثیر و تغذیه و ...  که کنترل هر کدومم واسه خودش حکایتیه! تازه فقط هم که جسمشون نیست! بدتر از جسم, روح هر کدومه که هر دقیقه داره یه سازی می زنه! تازه فقط هم که آدما نیستن! این همه حیوون و گل و گیاه و زیر مجموعه های دو تایی و سه تایی و ... n تایی اینها و اثراتی که اعضای هر زیر مجموعه روی هم و روی زیر مجموعه های دیگه می ذارن! اگه بعد زمان رو هم وارد کنیم شاهکار می شه! حالا همه این موجودات فقط روی زمینن! این همه سیاره و ستاره و کهکشان دیگه هم هست که هر کدوم حکایت خودش رو داره! زمین که پیش بقیه هیچه!

حالا فکر کن! توی سیستم کنترلی به این پیچیدگی, من که اصلا در مقابل این سیستم و محتویات توش دیده نمی شم دارم واسه خدا ناز می کنم! تازه غر هم می زنم که چقدر فلانی فلانه و اون یکی بهمانه و ... (به چه حقی؟! نمی دونم! )؛ خدا جون واقعا بهت افتخار می کنم! عجب صبری داری.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 20:18  توسط یک نفر   | 

نوشتنم نمی آد! ... مگه زوره؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 0:18  توسط یک نفر   |