تبليغاتX
این روزها ...

الان که به این چند هفته اخیر فکر می کنم و به همه اتفاقاتی که افتاد و عاقبتی که هنوز معلوم نیست خوش باشه یا نه، به این نتیجه می رسم که خیلی هم سخت نگذشت ( می تونست خیلی خیلی خیلی سخت تر از اینا باشه). خدا رو شکر اونقدر دوست و پشتیبان داشتیم که با آغوش باز پذیرامون شدن و باعث شدن که زیاد احساس خانه به دوشی نکنیم. حداقل یه جایی بود که وسایلمون رو بذاریم، استراحت کنیم، دوش بگیریم، گپ بزنیم و بخوابیم. شاید خیلی بی انصافی بشه اگر همه این خوبی ها رو نبینیم و فقط غر بزنیم. از لطف همتون واقعا ممنون، بدون حضور شما واقعا بهمون سخت می گذشت!  

اما این چند هفته شاید پر تجربه ترین هفته های زندیگیم بود. چیزای خوبی رو یاد گرفتم. یا اگر می دونستم دوباره برام یاد آوری شد، مثل اینکه:

۱- زندگی همینه! مجموعه تمام این بالا و پایین ها و سختی و راحتی ها! هیچ چاره ای نداریم به جز اینکه ازشون بگذریم. نمی شه یه جا موند! باید گذشت و رفت و سعی کرد با سختی هاش کنار اومد.

۲-  هر چقدر هم که به چیزی نیازمند باشی (در مورد ما، خونه!) درجه نیازت رو واسه خودت نگه دار و به زبون نیار! چون وقتی طرف مقابلت درجه نیازت رو بفهمه تا می تونه ازت سو استفاده می کنه! اون وقته که  شاید مجبور شی به خاطر نیازی که داری زیر بار حرف زورش بری! ( و یا اگه هنوز پوستت کلفت نشده باشه ترجیح بدی یه مدت بی خانمان باشی تا بری زیر بار حرف زور! )

۳-  هر کدوممون با دو تا چمدون اومدم اینجا! موقع اسباب کشی بعد از یه سال شد یه کامیون! ... وقت رفتن بازم باید با دو تا چمدون برگردیما! ... (می تونین این قضیه رو بسط بدین!)

حس خوبی دارم! نسبت به همه چیز! هنوزم مطمئنم که :life is great!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 12:14  توسط یک نفر   | 

سرم گیج می ره، بارون می آد تند تند.

- "برنامه ت چیه؟ امشب چی کار می کنی؟"

- "سوال خوبی بود! سوال بعدی؟!"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 15:58  توسط یک نفر   | 

بی خانمان...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 22:4  توسط یک نفر   | 

همه چی به خوبی و خوشی تموم شد( and we will live happily ever after) ! اینجاست که یک بار دیگه معنای سیاست رو می فهمم! صبر و قدرت از کوره در نرفتن در برابر آدم های زبون نفهم، حرف زدن با آرامش و پافشاری بر روی نظر خودت، حرف زدن با آدم ها به زبون خودشون، همه اینا یعنی سیاست!

خوب اینم یه تجربه بود برای اینکه حداقل سعی کنم که این چیزا رو یاد بگیرم! هر چند زیاد چشمم در مورد این قضیه آب نمی خوره!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 13:34  توسط یک نفر   | 

۱ - تا چند وقت پیش وقتی که از مشکلات زندگی صحبت می شد و می گفتن که زندگی هزار تا بالا و پایین داره، وقتی می گفتن زندگی سخته، وقتی می گفتن همه آدمها خوب نیستن و باید احتیاط کنی، بادی به غبغب می انداختیم و با قیافه حق به جانبی می گفتیم: آره بابا زندگی سخته! اما ما اونقدر قوی هستیم که تو این بیست و اندی سال پشت تمام مشکلات رو به خاک مالیدیم! مشکلات که برای ما مشکل نیست! غافل از اینکه دو تا ستون محکم بغل دستمون هستن که تمام مشکلات رو دوتایی تحمل می کنن و یه بخش خیلی کوچیکیش رو هم برای خالی نبودن عریضه می ذارن رو دوش تو که شاد باشی که داری با مشکلاتت می جنگی!

۲- همه آدمها آدم نیستن! برای هزارمین بار به خودم می گم که بالاخره بتونم این نکته رو هضم کنم! آدم ها طیف گسترده ای دارن که از یه چیزی تو مایه های آشغال شروع می شه و به ... می رسه! (به جای این سه نقطه هیچ کلمه ای در حال حاضر به ذهنم نمی رسه)

۳- امیدوارم اونقدر محکم باشم که بتونم بدون حضور اون دو تا ستون محکم (که هنوزم با اینکه ازشون دورم کنارم وایسادن) درد این کلاه گشادی که  سرمون رفته رو تحمل کنم!

۴-چقدر تو شعر های بچگیمون سعی کردن این نکته رو بهمون یاد بدن! حیف که هیچ وقت یاد نگرفتم که:

دنیای ما خار داره

بیابوناش مار داره!

دنیای ما بزرگه

پر از شغال و گرگه!

دنیای ما همینه

بخواهی نخواهی اینه!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 20:14  توسط یک نفر   | 

اگه از من می  شنوین هیچ وقت از صاحب خونه هندی خونه نگیرین حتی اگر خونش ارزون و خوب باشه! سر و کارمون افتاده به یک مشت موجود نفهم که هر لحظه ممکنه عین گاو سرشون رو بندازن پایین و بیان تو خونه! و ظاهرا طبق قوانین پلیس سنگاپور صاحب خونه این حق رو داره که هر لحظه اراده کنه بیاد تو خونه خودش! حالا اینکه داری هر ماه خدا دلار کرایه خونه می دی هیچ اهمیتی نداره و اینکه یه دفعه ببینی یه نفر تو آشپزخونت وایساده یا رو مبل خونت نشسته ظاهرا تو سنگاپور امریست مرسوم! حالا خدا رو شکر که وقتی اومده بودن خونه که ما همه بیرون بودیم!

حالا اینکه اومده تو خونه یه طرف و گیر های که داده یه طرف دیگه:

چرا میز نهار خوری تو سالنه؟ شما حق ندارین جلوی خدای ما (معبدی که یه گوشه خونش گذاشته و ۵-۶ ماهه نیومده سر وقت خداشون!) غذا بخورین!

چرا لباساتون رو جلوی معبد ما می ذارین خشک شه؟! حالا هرچی هم بگیم که بابا این جا آفتاب می خوره هیییییچییی نوفهمه!

چرا یخچال رو تو اتاق مطالعه زدین به برق؟!

اصلا چرا این همه یخچال روشن کردین؟!

حالا خدا رو شکر که نمی دونه از معبدشون در چند ماه اخیر به عنوان جا کلیدی استفاده کردیم! و گرنه یه ما رو یا خودش رو از همین طبقه پونزدهم پرت می کرد پایین!

نتیجه: باید وسط این همه کار بار و بندیلمون رو جمع کنیم و بگردیم دنبال یه خونه دیگه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 14:18  توسط یک نفر   | 

راستی! از خدا چه خبر؟!

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 8:53  توسط یک نفر   | 

هوا دم کرده امشب

       سرد و نمناک است

زمین خیس است و پیچیده

         سکوتی تلخ در دالان تنگ کوچه ای بن بست

ازین سو اهرمن ، زان سو اهورا

       با گروه و دسته خود

                  در مقابل ایستاده

                      چهره شان چون شیر خشماگین

                                    تیغشان چون برق برنده ست

که می گوید که تنها امشب است این جنگ نا فرجام؟

                 کنون زآغاز آن ده ها هزاران سال بگذشته ست

                            و عمر آن به طول عمر تاریخ است

                                     نه آغازی، نه پایانی، نه فرجام و سرانجامی

همه گویند آخر اهرمن بر خاک می افتد

                اهورا عاقبت پیروز می گردد

                       همه خود را اهورا، دیگران را اهرمن خوانند

 و تا روزی که فرق خوب و بد چو باد ناپیداست

                                                 این جنگ پابرجاست!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 10:41  توسط یک نفر   |