پی.اس ۱: رادیو گل ها، کار ماندگار زنده یاد داوود پیرنیا رو حتما (اگر علاقه مند هستید) گوش کنید.
پی. اس ۲: گاهی آرزو می کنم که کاش ۶۰، ۷۰ سال پیش به دنیا می اومدم و زندگی می کردم.
نقل است که این کودکِ سرکش از دقایقی پیش تا کنون متنبه است! (کی داره اینا رو می نویسه خدا می دونه!)
- یک دیدگاه جدید از جهان: چشمه انرژی، تبدیل ماده و انرژی! خدا=چشمه انرژی، مخلوقات: تبدیل بخشی از انرژی به ماده و بازگشت مجدد آن به جهان بعد از مرگ ماده (اجسام، موجودات)
- انرژی همواره خواهد ماند! (اصل پایستگی انرژی) شاید مصداق این جمله باشه که "تنها صداست که می ماند". گرچه، شاید بهتر باشه به جای صدا، انرژی ناشی از افکار رو هم به این جمله اضافه کنیم و این که تمام افکارمون به صورت انرژی وارد فضا می شن
- به نقل از منبعی: جهان کر است! :) بنابراین افعال منفی رو نمی شنوه! مثلا وقتی می گین: "من اصلا خسته نیستم"، فقط خسته رو می شنوه! واسه همین شما هی این جمله رو می گین و هی خسته تر می شین! شاید بهتر باشه بگین: "من انرژی دارم!" یا وقتی می گین No War! کلمه War رو میشنوه! برای همین جنگ می شه! یعنی کلا استفاده از کلمات و صفات منفی انرژی منفی می فرسته حتی اگر سعی کنیم اونا رو با فعل منفی خنثی کنیم! یه چیز جالب برام این بود که توی باشگاه موقع ثبت نام وقتی می خواستن سن رو بپرسن به جای اینکه بگن: how old are you?m می گفتن: how young are you?!m. دوستی می گفت به کسی نگید "خسته نباشید". به جاش بگید "خدا قوت!". چون با گفتن کلمه خسته بهش القا می کنیم که حتما باید الان خسته باشی! حالا لطف کن و نباش!
- هرچی که بهش فکر کنیم اتفاق می افته! اگر من فکر می کنم که فلان کارم به خوبی راه می افته حتما این اتفاق می افته! اگر این حرف رو گستاخانه می زنم و نمی گم "ان شاءالله" به این خاطره که اگر من از ته قلبم چیزی رو بخوام کائنات رو در اون راستا به جریان می ندازم و خواست من و خواست خدا همراستا می شه. پس خواسته من عین خواسته خدا می شه. (اثرات یوگا!)
P.S.1: با سارا قرار گذاشتیم که از امشب حرف های منفی نزنیم (اِ! ببخشید اینم منفی شد!) قرار گذاشتیم که مثبت فکر کنیم و حرف بزنیم (این درست شد)! ببینیم چقدر زندگی قشنگ تر می شه! اگر دوست داشتید شما هم امتحان کنید. :)
P.S.2:همون طور که از از دو پست اخیر پیداست, چند روزیه که دارم به چیز های بسیار بنیادی فکر می کنم و کلا همه جیز رو زیر سوال می برم تا سعی کنم دلیل قانع کننده ای براش پیدا کنم تا وقتی یکی ازم بپرسه چرا, بتونم جوابی به جز احساس بیارم. درست یا غلط افکارم و اینکه کسی بهش اعتقاد داره یا نه زیاد برام مهم نیست, تا وقتی به یک فکر و عقیده پایدار برسم ممکنه هر لحظه بزنم زیر حرف های خودم! بنابراین زیاد تعحب نکنید اگه فردا چیزهای دیگه ای نوشتم (پیشاپیش اعلام کردما!). علت اینکه اینجا نوشتم اینه که هر نظر باعث ایجاد یه جرقه برای فکر کردن می شه.
- (فرضیه) همواره جنگ های طول تاریخ برای جابجایی قدرت از دست گروهی به گروه دیگه و یا حفظ اون بوده (مثال نقض؟!) فرقی نمی کنه دو طرف دعوا چه کسانی بوده باشن. هدف همیشه قدرتِ و شما طرف هرکس که باشید، طرف دیگه مال "آدم بداست" که در هر شرایطی فحش و بد و بیراه نثارشون می شه، چه پیروز باشن و چه بازنده!
- تمام ادیان اومدن برای اینکه به طرق مختلف انسان رو با فطرتش آشنا کنن! اما به مرور زمان هدف اصلی بین صدها و هزار ها هدف فرعی گم شده!
-هر وقت موفق شدی که با تمام وجودت یه سوسک رو نگاه کنی و از زیباییش لذت ببری، هر وقت تونستی به جای اینکه مورچه های توی شکر رو له کنی بیاریشون بیرون و چند تا دونه شکر بیرون پنجره براشون بریزی که کیف کنن، هر وقت تونستی وقتی از کنار پرنده ها رد می شی راهت رو کج کنی که آرامش نشستنشون رو به هم نزنی،هر وقت تونستی از کنار یه گل رد شی و یک دل نه، صد دل عاشقش بشی، هر وقت تونستی تمام موجودات رو دوست داشته باشی، اونوقت شاید، شاید، شاید بتونی ادعا کنی که خدا رو دوست داری.
کمی از سهراب:
زیر بیدی بودیم
برگی از شاخه بالای سرم چیدم، گفتم:
چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این می خواهید؟
"سر هرکوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارند
خانه هاشان پر داوودی بود
چشمشان را بستیم.
دستشان را نرساندیم به سرشاخه هوش
جیبشان را پر عادت کردیم
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم."
- اوهوم
دو تا چایی تو لیوان های شیشه ای و یه ظرف خرما. قبل از نشستن سفت بغلت می کنم و کسل می گم "ماماااااان! حال درس خوندن ندارم! حال هیچ کاری ندارم!"
توی خونه همیشه بساط چایی به راهه. می شینیم پشت میز، توی فضای دنج و آروم آشپزخونه،پشت پنجره یک عالمه درخته که از یکیشون چند تا دونه انار سبز کوچیک آویزونه. آب تو کتری با تمام تلاش خودش رو به در و دیوار می کوبه.
-چاییت رو بخور، برو یه دوری بزن، یه دوشی بگیر، یه کم نرمش کن تا سر حال بیای، ذهنت رو متمرکز کن و با اراده بشین سر کارت."
هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی همون چایی که مامان با عشق می ریزه و می شینیم کنار هم می خوریم، همون بغل چند دقیقه ای که آخرش با "بسه دیگه،اینقد خودتُ لوس نکن" تموم میشه و همون حرفای ساده و آرامش بخش مامان رو این قدر کم بیارم . یادم باشه این سری که رفتم ایران به اندازه یک سال ذخیره کنم و بیام.
P.S: در این روزهای ساکت و خالی
تنها تصویر حضورت هم برای شاد بودن کافیست ...
p.s: خداوند پدر و مادر دست اندرکاران youtube رو ببخشه و بیامرزه!

گاهی آدم دلش می خواد دستای باباش رو بگیره دستش و فشار بده و زورش رو به رخ باباش بکشه!

گاهی مجبور می شی بری جلوی آینه و به جای مامانت با خودت حرف بزنی!
گاهی یه چیزی گلوت رو فشار می ده که نمی دونی چیه و حرف حسابش چیه!
گاهی اونقدر همه چیز و همه کس رو دوست داری که دلت می خواد زمان رو متوقف کنی و همیشه پیششون در همون حالت باشی!
گاهی دوست داری یه قلم مو برداری و بزنی تو رنگ و تو فضا یه کره دور خودت بکشی و روش تابلو "ورود ممنوع" بزنی!
گاهی دلت می خواد بشینی پیش گلدونت و بلند بلند باهاش حرف بزنی!
گاهی شاید بخوای به یاد یه لطیفه یا خاطره یا حتی صرفا وجود یک نفر بلند بخندی!
گاهی شاید با یه آهنگ گریه کنی! شایدم بلند شی و باهاش پرواز کنی!
گاهی دوست داری تا ده سال آینده زندگیت رو تصور کنی و واسش برنامه بریزی!
گاهی حتی نمی تونی واسه یه ساعت بعدت تصمیم بگیری!
گاهی به همه چیز شک می کنی، حتی به خودت!
گاهی مثل داستان های بچگی هامون همه چیز خیلییی قشنگه!
گاهی به خودت می آی و می بینی بزرگ شدی و هیچ کدوم از رویاهای بچگیت به حقیقت بدل نشده و هنوز داری فکر می کنی که وقتی بزرگ شدم ...
گاهی یه جمله زندگیت رو دگرگون می کنه!
گاهی یه کلمه اونقدر بهت انرژی می ده که می تونی تا آخر دنیا بدویی!
گاهی به خاطر نوشتن "پروپوزال" دل و دماغ نوشتن نداری!
گاهی ...
P.S: من حالم خوبه!