تبليغاتX
این روزها ...
به قدری انرژی دارم که می تونم یک پشت بشینم سر این ریپورت لعنتی و تمام تلاشم رو بکنم که تا عید تمومش کنم.

به قدری هیجان زده ام که قلبم از شدت هیجان سر از پا نمی شناسه و با سرعت نزدیک ۱۰۰ پالس در دقیقه خودش رو به در و دیوار می کوبه!

 توی این لحظه طلایی، پشت این میز توی این اتاق دانشکده مهندسی پزشکی ان.تی.یو یه نفر نشسته که از شدت ذوق مرگی نمی دونه چی کار کنه ...

 

این همون لحظه ایه که برای یک مدت هم که شده همه چیز زندگی مثبت مثبت می شه. هدف می آد تو زندگی، رسیدن به هدف می شه انگیزه و تلاش برای طی کردن مسیر سخت می شه لذت!

لذت یاد گرفتن، لذت گشتن و پیدا کردن (حتی پیدا نکردن)، لذت وارد شدن به دنیاهای ناشناخته، فهمیدن، شناختن، خواندن، دیدن ...

                                                  و این است زندگی ....

 

 

 پی. اس : ممنون از سارا برای دادن لینک این آهنگ.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 16:3  توسط یک نفر   | 

بعضی از آدما اونقدر بزرگن که عظمت حرف ها، افکار و عملکردشون رو هر کسی نمی تونه درک کنه! و من و امثال من با این عقل ناقصمون مدت ها تلاش می کنیم که کارها و حرف هاشون رو هضم کنیم! اما چون فکر و طبقه بندی های ذهنمون محدوده عظمت اون کار رو که نمی فهمیم هییییییچ! تو ذهنمون با خودمون درگیر می شیم و نهایتاً سوء برداشت هم می کنیم!

 حالا دو حالت داره! یا طرف با دلیل و قسم و آیه می آد بهت بفهمونه که بابا جان! جریان این جوری نیست. یا اینکه صبر می کنه و هیچی نمی گه. اما سعی می کنه به مرور زمان کمکت کنه که فکر کنی و طبقه بندی های ذهنت رو اصلاح کنی. کمکت می کنه که کم کم بزرگتر فکر کنی و بعد از یه مدت خودت با چشمای خودت عظمت ماجرا رو ببینی.

picture from: http://www.lifedynamix.com/articles/Mental-Health/Happiness_Instantly.html

عکس از: http://www.lifedynamix.com/articles/Mental-Health/Happiness_Instantly.html

پی.اس: امروز چشممان اندکی باز شد و کیفوریم و احساس خوشبختی مفرط می نُماییم!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 12:46  توسط یک نفر   | 

امروز طبق آمار این بغل:

ساعت ۱۶:۴۶

دما: ۲۴ درجه سانتیگراد

رطوبت نسبی: ۱۰۰٪!!

ظاهرا ما در حال حاضر در بخار آب زندگی میکنیم! :)

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 12:20  توسط یک نفر   | 

 

روز غريبي بود. يه وقتايي مثل الان، ناخودآگاه همه چيز رو فراموش مي كني! همه چيزهايي كه تا ديروز داشتي باهاش زندگي مي كردي. حس غريبيه وقتي يه لايه غبار مي شينه روي گذشته ات كه نمي توني پشتش رو ببيني. وقتي كه توي تمام صحنه هايي كه تجسم مي كني همه چيز رو زير غبار مي بيني، شخص رو، فضا رو و حتي خودت رو! انگار هيچ وقت هيچي نبوده! اهمه چيز كم رنگ كم رنگه! انگار فضاي تصورت برميگرده به هزار سال پيش و اونقدر از اون فضا دوري كه هر چه بيشتر تلاش مي كني كمتر مي بيني....

چه نيازي به ديدن يه نقاشي محو و كم رنگ؟ حقيقت چيزيه كه الان هست! گذشته ديگه فقط يك روياست .........ديگه وقت بيدار شدنِ!

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 14:33  توسط یک نفر   | 

"اینجا کجاست؟! من کیم؟! شما؟! می شناسمتون؟! "

افتخار می کنم به قدرت بی نظیر مغز در فراموش کردن و پاک کردن اطلاعات از ذهن.

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 11:14  توسط یک نفر   | 

یک سناریو! یک مونولوگ! فضاسازی در ذهن! جملاتی که گفته میشه و تا به  نقطه خاصی می رسه: "کات"!  باز از نو! زیاد و کم می شه تا اونجوری بشه که دلت می خواد! و وقتی جوری می شه که دوست داری، اونوقت اونقدر تکرارش می کنی تا ازش خسته بشی و دلت رو بزنه! و بعد یه سناریو دیگه! داستان می سازی! دنیا رو می کنی اونجوری که دوست داری!  و یا وقتی که دلت از یه جا پره، حوصله عالم و آدم رو نداری و می زنی کلا نابودشون می کنی! اونوقت می شینی تو بیابون برهوت ذهنت و تنهای تنها با شنهاش بازی می کنی!  با آدم خیالیت که معلوم نیست سر و کله ش از کجا پیدا شده حرف می زنی و توجیهش می کنی که یه چیز بی ربط چرا برات ارزش داره! یا توضیح می دی که در مورد فلان قضیه چه فکری می کنی! یا حتی گاهی  دلایل متعددی رو برای انجام دادن کاری که هیچ وقت انجام نخواهی داد ردیف می کنی!

طبیعیه؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 19:40  توسط یک نفر   |