Marry Poppins، همراه با "اشک ها و لبخند ها" فیلم موزیکال محبوب دوران کودکیم بود و جالب این بود که هیچوقت این فیلم رو ندیدم! فقط تبلیغ نسبتا طولانیش رو آخر یک فیلم دیده بودم و یک دل نه صد دل عاشقش شده بودم! عاشق خانومی که همه چی بلده! لباس بلند چین چینی می پوشه و همیشه مرتب و تمیزه، با چتر پرواز می کنه و آواز می خونه و پرنده ها هم همراهیش می کنن...
+
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 12:32 توسط یک نفر
|
به نظر می آد باید کم کم در اینجا رو تخته کنم و برم یه جای بی نام و نشون! گذر آشناها به اینجا کمترین نتیجه ای که داره اینه که باعث ایجاد خودسانسوری می شه!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 12:36 توسط یک نفر
صدای بلند موزیک توی سالن و اون وسط صدای نخراشیده ای که با اکو تو محیط می پیچه و یه کمی که دقت کنی تازه می فهمی یه نفر با لحجه فاجعه چینی-سنگاپوری داره یه چیزایی رو که احتمالاً پروسه تمرین ِ توضیح می ده!
نمی دونی که انرژیت رو بذاری که بفهمی طرف چی می گه، یا سعی کنی حرکات دست چپ و راست رو با پای راست و چپ و زمان بالا پایین پریدن ها هماهنگ کنی، یا ترتیب حرکت ها رو حفظ کنی و یا تو دلت به مربی که بین اون همه آدم بهت گیر داده که حرکات رو درست انجام بدی بد و بیراه بدی؟!
نتیجه ش رو خودتون می تونین حدس بزنین احتمالاً!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 13:46 توسط یک نفر
|
و اما توسط شایان دعوت شدم به بازی آرزو های محال که توی اون باید پنج تا آرزوی محال خودم رو بگم. تعداد زیادی از آرزوهایی که دارم محال نیست و قابل دستیابیه. اما اونایی که به نظرم خیلی محاله ایناست:
۱- دوست داشتم هممون می تونستیم اونقدر زندگی رو قشنگ ببینیم (که هست! ما گاهی کوریم!) که بتونیم از تمام لحظاتش لذت ببریم.
۲- دوست داشتم که توی این کره خاکی هیچ اثری از گشنگی، بیماری، فقر، جنگ و قتل و غارت نبود و عشق و آرامش جای همه این ها رو می گرفت.
۳- دوست داشتم قادر می بودم که راست رو از دروغ به راحتی و به موقع تشخیص بدم.
۴- دوست داشتم می فهمیدم که ما آدم ها چی می خوایم از جون زندگیمون و چرا آگاهانه و با تحمل عذاب و رنج و سختی یه چیز خیلی خوب رو خراب می کنیم به امید چیز بهتری که هیچ وقت وجود نخواهد داشت.
۵-
چیز دیگه ای که برام خیلی مهم باشه فعلا به ذهنم نمی رسه. به محض اینکه چیزی به ذهنم رسید می نویسمش.
امروز پایم را کردم در کفش بزرگتر ها. آهنگی در گوشم تکرار می شد، نوشتمش و سعی کردم برای ویولن و پیانو تنظیم کنم. نتیجه اش شد این. کوتاه است و صدای ویولن، ملودی اصلی پیانو را کامل می پوشاند! اما همین آهنگ کوتاه، همین جا به عنوان اولین آهنگم ثبت می شود.
ته نوشت:می خواستم سر فرصت شاخ و برگش را زیاد کنم اما از شدت گیجی زیاد، صفحه نت را بدون save کردن بستم. امیدوارم سری بعد آکورد ها را یادم بیاید.
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 23:39 توسط یک نفر
|
اول یه شوخی بود. اما بعد به خودم گفتم :بیا واقعا تصور کنیم از الان (ساعت حول و حوش 4) تاساعت 10 بیشتر زنده نیستی! فرض کن که deadline زندگیت تعیین شده. فقط می موند 6 ساعت وقت برای زندگی.
دیگه فردایی نبود که بخوام کاری رو بهش محول کنم. دیگه همه page هایی که save شون کرده بودم که بعدا بخونم عملا بی خود بودن. تمام مطالب درسی که گذاشته بودم سر فرصت بخونمشون, تمام آهنگهایی که دانلود کرده بودم که سر فرصت بهشون گوش کنم, تمام حرفایی که ذخیره کرده بودم که به کسانی بگم, همه و همه دیگه بی معنی به نظر می اومدن. مطمئنا نمی تونستم توی این 6 ساعت همه این کار ها رو انجام بدم. باید براشون اولویت تعریف می کردم (اولویتی بر اساس مسئولیت و لذت). راستش تا طرفای 5-6 خیلی جدیش نگرفتم. اما وقتی timer رو روی 10 تنظیم کردم و صدای تیک و تاکش بلند شد واقعا حس کردم که هر کدوم از این صداها من رو یه قدم بیشتر به مردن نزدیک می کنه. دیگه تمام هدف زندگیم می شد از این لحظه تا ساعت 10, اگه می خواستم کاری بکنم باید توی این چند ساعت می کردم. هنوز حساب کتابام رو صاف نکرده بودم. هنوز به خانواده م و به دوستای عزیزم نگفته بودم که چقدر دوسشون داشتم. هنوز هیچ کاری نکرده بودم. چیزی که کاملا مشخص بود این بود که دلم نمی خواست در ساعت های باقیمانده عمرم وقتم رو تلف کنم. دلم نمی خواست ناراحت باشم. دوست داشتم که از تمام لحظات باقیمانده لذت ببرم. ناخودآگاه لبخند روی لبم بود وقتی که می دیدم تمام چیزهایی که براش حرص می خوردم دیگه هیچ نقشی توی چند ساعت باقیمانده زندگیم نداشت. وقتی می خواستم از چیزی ناراحت بشم می گفتم ولش کن! چند ساعت بیشتر نمونده! ناراحتی فقط باعث می شه که زمان لذت بردنت کمتر بشه! زمان مثل برق گذشت و به یک چشم به هم زدنی ساعت 10 شد. انگار خودم هم باور کرده بودم که قراره یه اتفاقی بیفته! (گاهی وقتی آدم یه چیزی رو واسه خودش تکرار می کنه انگار براش جا می افته که باید اونجوری باشه!) آماده آماده بودم اما... خبری نشد! ظاهرا یه فرجه دیگه برای زندگی کردن بهم داده شده! فرجه ای که نمی دونم زمانش چقدره! نیم ساعت, یه ساعت, یه روز, یه ماه, یه سال, خدا می دونه! اما چیزی که هست اینه که هر لحظه و به طور کاملا ناگهانی ممکنه این deadline سر برسه...کاش بتونم همیشه آماده آماده باشم.
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 2:55 توسط یک نفر
|
فیلم فتنه (FITNA) رو امروز دیدم. واقعا بد بود! خیلی بد، یعنی افتضاح! تنها سوالی که میاد تو ذهنم اینه که : چرا؟!!!! چرا سعی می کنیم اینقدر دنیا رو زشت کنیم؟ چقدر جنگ؟ چقدر درگیری؟ چقدر کینه؟ چقدر آدم کشی؟ چقدر دخالت تو کار این و اون؟ چقدر سعی برای تصاحب دنیا؟! بابا توی قرآن این همه حرف خوب هست. صاف انگشت گذاشته روی چهار تا آیه ای که مطمئنم خودشون هم اونقدر تحقیق نکردن که بفهمن شان نزولش چی بوده. منتظرن یه چیزی تو قرآن پیدا کنن که کل اسلام رو زیر سوال ببرن. آقا جان، همه دین ها دینن دیگه! همشونم خدا دارن! اما حکایتشون حکایت "اختلاف انگوری" مولاناست یکی می گه عنب، یکی می گه انگور یکی می گه ... (چه می دونم!)
آخه بابا چی می خواین از جون این دنیا؟!!!!!!! زندگیتون رو بکنید! زندگی خودتون رو بی زحمت!
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 14:10 توسط یک نفر
|
۱- فیلم کوتاهی از کنسرت امسال خانم دریا دادور با نام سلام ایران امروز به دستم رسید. در این کنسرت خانم دادور قطعاتی از موسیقی محلی اقصی نقاط ایران رو به طور به هم پیوسته اجرا کرده. ایده وصل کردن قطعات به هم و انتخاب قطعات نزدیک به هم هنرمندانه بوده (به ویژه وصل کردن دو تا آهنگ جان مریم به هم).
۲- دیروز کامپیوتر گرامی یه مشکلی برای پیش اومد و مجبور شد بره بیمارستان و بستری شه! ( ۵ روز مونده به پایان دوره گارانتی!). و البته فهمیدم که رسما به کامپیوتر معتاد شدم! دیروز یک روز زندگی بدون کامپیوتر رو تجربه کردم (بعد از یکسال). بد نبود! کمی مفیدتر بود از روزهای با کامپیوتر.
۳- یه چیزی کمه ...
۴- محسن نامجو گاهی خیلی می چسبه:
و نیز این:
"اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
چراغ عهد ماضی را چنین دستی برافشانم
چنانت دوست می دارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت
هنوز آواز می آید به معنی از گلستانم
رفیقانم سفر کردند، هر یاری به اقصایی
که هر کو رفت در عالم شنید آواز پنهانم
من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت
هنوز آواز می آید به معنی از گلستانم"
+
نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 5:58 توسط یک نفر
|
* اگر چیز دیگه ای هم تو یخچالتون پیدا می شه می تونین ازش استفاده کنین!
زمان تقریبی پخت: ۱۰ دقیقه!
طرز تهیه:
ماکارونی، گوجه خردشده، بروکلی خرد شده، سرکه، نمک، فلفل، آویشن و دارچین را در مقداری آب جوش ریخته و با شعله بلند می گذاریم بپزد! هر وقت همه آب ظرف بخار شد، غذای ما آماده است!
تبصره! در حین پختن غذا می توانید از موضع باکلاسیتان پایین بیایید و کمی جلف شده وحتی شماعی زاده گوش کنید! (استثناءً می چسبد!)
نوش جان!
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 12:24 توسط یک نفر
|
"این روزها" حکایت همین روزهاست... همین روز های تلخ و شیرین، همین روزهای پر از دلخوشی و دلتنگی ...