چقدر امروز همه چیز قشنگ دست به دست هم داد تا سر یه ساعت خاص با تصمیم گیری کاملا لحظه ای به نیت درس خوندن تو یه فضای عمومی از خونه بزنم بیرون و دوستی رو خیلی تصادفی تو غذاخوری دانشگاه ببینم و چند ساعتی رو به صحبت کردن بگذرونیم. دیدن اون دوست خوب تو این شرایط شاید یکی از بزرگترین کمک ها و نعمت های امروز بود. علتش هم این بود که این دوست نازنین، دقیقا شرایط امروز من رو چند ماه پیش پشت سر گذاشته و به عبارتی چند تا پیرهن بیشتر از من پاره کرده! یه کمی تو فکر کردن کمکم کرد و یه کمی تو باز گردوندن اعتماد به نفس نابود شده م. و بهترین حاصل بحث امروز این بود که فهمیدم فقط من نیستم که چنین شرایطی رو دارم! یا بهتر اینکه فقط من تو به وجود اومدن همچین شرایطی مقصر نیستم (گرچه! بی تقصیر هم نیستم!) این مشکل خیلی از آدمای این حوالیه! و اینکه فقط من نیستم که چنین تصمیمی در سر دارم و قبل از من هم بودن کسانی که تصمیم گرفتن و دارن عملیش می کنن... الان کلّی حالم خوبه!
خدا رو شکر که همیشه کمکش سر بزنگاه در هیبت یه دوست یا یه اتفاق ظاهر می شه و به داد آدم می رسه!
تا بیست روز دیگه - اگر آن مهربان بخواهد- تصمیم نهاییم رو خواهم گرفت، البته با ارائه دلایل محکم و کافی.
ته نوشت ۱: جمعی از هم آفیسی ها به طور ناگهانی و همزمان کچل شدن! احتمال می دم که سر شرط بندی این اتفاق نادر در سنگاپور افتاده باشه!
ته نوشت ۲: طی یک اتفاق نادر دیگه عده ای از اعضای گروه کر دانشگاه در یک مکان بی ربط و زمان بی ربط تر دسته جمعی زدند زیر آواز! احتمالا این چند روزی که دانشگاه نبودم سر این ملت به یه جایی برخورد کرده!
ته نوشت ۳: همچنان با این کد "مت لب" سر و کله می زنیم!
زندگی یعنی اینکه صبح بدون صدای زنگ ساعت هر موقع که دلت خواست از خواب بیدار شی و با چند تا کش و قوس، حسابی سر حال بیای...
زندگی یعنی اینکه لباسی که خیلی دوسش داری رو بپوشی و موهات رو یه مدل جدید ببندی! بعد وایسی جلوی آیینه و هی قربون خودت بری!
زندگی یعنی چایی دمی لیوانی معطر با چند تا دونه هل، نون داغ و پنیر و گردو و صبحونه دسته جمعی سر میزی که دو تا شاخه گل ارکیده روشه! (ارکیده گل رایج اینجاست!)
زندگی یعنی هوای تازه، وقتی پنجره های دو طرف اتاق رو باز می کنی و باد خنک ملایمی توی اتاق می پیچه و خورشید شفاف و درخشان می تابه!
زندگی یعنی شستن ملافه ها و رو بالشی ها و غبار گرفتن از شیشه و آیینه ها!
زندگی یعنی بوی خوش عود و نوای خوش یه موسیقی کلاسیک ملایم و شاد توی اتاق!
زندگی یعنی قیمه نرگس پز! ![]()
آی آدم!
در انتظار کدوم لحظه اعجاز نشستی؟!
در هپروت کدوم خیال پرسه می زنی؟!
به امید کدوم آینده روشن روز هات رو می گذرونی؟!
تا حرکت نکنی معجزه ای در کار نخواهد بود.
![]()
دلم می خواد دوباره شروع کنم. از اول اول!
به به به! ببینین چی پیدا کردم!
اگر تا حالا گذرتون این طرفا نیفتاده توصیه اکید می کنم که یه سری به این سایت بزنین:
ته نوشت: البته اگر خیلی آدم های اهل علم و دانشی باشین قطعا خیلی زودتر از من اینجا رو پیدا کردید!
امروز لینک بسیار جالبی به دستم رسید... عنوان آن The Moment of Truth است . داستان مسابقه ایست که به شرکت کنندگان آن دروغ سنج وصل کرده اند و از آنها سوال هایی (بسیار شخصی) می پرسند که پاسخ راست به این سوالات به راحتی می تواند زندگیشان را دستخوش مشکلاتی جدی کند. اگر راست بگویند همه از زبان خودشان حقیقت را می شنوند و اگر دروغ بگویند از زبان دروغ سنج! مسابقه بسیار سخت و نفس گیریست! در ازای جایزه ای بزرگ، بعضی هایشان زیر بدترین فشار روحی می روند و زندگی بعضی هایشان شاید دیگر هیچ وقت رنگ خوشی به خود نبیند.
ببینید قسمتی از این برنامه را:
۱- شنیده بودم که جهنم جایی (و یا وقتی) ست که دروغ هایی که گفته ای و حقایقی که پنهانشان کرده ای بر کسانی که نگرانی فاش می شود. به گمانم این صحنه مسابقه بخش کوچکی از جهنم شرکت کنندگان اش باشد.
۲- و اما نمی دانم چه چیزی این قدرت را به آنها داده که خواسته و با پای خود به این جهنم بیایند:
۳- دروغ می گوییم و می گوییم: "همه" می گویند! گناه می کنیم و می گوییم: کار "همه" است! ...اما.... شاید در لحظه ای که من روی صندلی داغ بنشینم، "همه" تماشاچی باشند!
ب: اشتباه کردن هیچ اشکالی نداره! خوب آدمیم دیگه!
اما تکرار یه اشتباه زیاد جالب نیست.
مواظب باش و حواست رو جمع کن! بخشش دوباره یه اشتباه سخته ها!
صدای آلارم می آد!
فاطمه
عاشق رنگ بنفش بود. دوسش داشتم اما
خیلی با هم صمیمی نبودیم، آخه اونور کلاس می نشست. اون رو نیمکت دو تا مونده به آخر
ردیف سمت راست کلاس بود و من هم رو نیمکت یکی مونده به آخر ردیف سمت چپ! اهل شعر
بودیم هر دومون. دفتر شعر داشتیم. اون دوره تلویزیون خیلی آهنگای قشنگی پخش می کرد.
همیشه یه خودکار و کاغذ آماده کنار تلویزیون بود که هر وقت هوس کنه آهنگ بذاره سریع
بتونم شعرش رو بنویسم! دفتر شعر فاطمه خیلی کامل تر از دفتر من بود! برای همین هر
جای شعر ها رو که نمی تونستم بنویسم یا درست نمی شنیدم فرداش ازش می گرفتم.
یه روزی
که نشسته بودیم و شعر می خوندیم، یه چیز قشنگ رو زمزمه کرد. بسیار لذت بردم. برام
رو یه کاغذ کاهی بی خط با رنگ بنفش
نوشتش و یکی دو باری خوند تا آهنگش رو یاد گرفتم. از اون به بعد تا مدت ها
اون شعر و اون آهنگ ورد زبونم بود.
***
امروز به
طور کاملا تصادفی اون آهنگ رو پیدا کردم. نا خودآگاه برگشتم به یازده سال پیش، روی
همون نیمکت کلاس ۵/۱ ،به همون
لحظه ای که کاغذ دستنویس فاطمه ضمیمه دفتر شعرم شد، با یه گیره بنفش ...
(الان چند سالی هست که ازش خبری ندارم. امیدوارم هر جا که هست سلامت و شاد باشه.)
بشنوید نوای چوپان رو با صدای منوچهر همایون پور
- به نظر می آد که به کمی تغییر رَویه شدیداً نیاز دارم. و مهمتر از اون به یک اپسیلُن اراده! (قدیما یه کمی داشتم! الان نمی دونم کجا رفته!). شاید روزه گرفتن تمرین خوبی واسه تقویت اراده باشه! (راه دیگه ای سراغ داره کسی؟) اما نه روزه ی نخوردنی! (من اصولا ترجیحم به نخوردنه تا خوردن!) روزه در مقابل چیزی که بهش وابسته ام. (شاید مثلا چت کردن!) .... امتحان می کنیم از فردا، عجالتاً به مدت یک هفته، ان شاء ا... .
- و اما در مورد نحوه تغییر رویه، باید کمی فکر کنم.
- و نیز در مورد اصلاح افکار و دیدگاه (که اگر بن بستی هست از همین جاست!)
- کار داریم! کااااااااار!
-این هم یک لینک مفید. به ویژه برای دانشجویان دکترا.
کاهش آگاهانه:
کاهشی که تعبیر می شه به افزایش، به رشد
کاهشی که توجیه می شه
نتیجه: طبیعت کاهنده ست نه افزاینده
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش