تبليغاتX
این روزها ...
باز هم:

"لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم

باز می لرزد دلم، دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم...

لحظه دیدار نزدیک است"

 

ته نوشت۱: ان شاءالله پست بعد از خونه!

ته نوشت ۲: این سری منم که تصمیم می گیرم! درست یا غلطش رو نمی دونم! مهم هم نیست که چقدر اذیت می کنه! فکر کنم به اندازه کافی قوی شدم که بتونم اجراش کنم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 16:22  توسط یک نفر   | 

 امروز یه چیزی رو فهمیدم*!

      وقتی به یه پسر ۱۰۰ دلار بدن و بگن برو کفش بگیر، میره یه کفش میگیره ۱۰۰ دلار!

      وقتی به یه دختر ۱۰۰ دلار بدن و بگن برو کفش بگیر، میره ۵ تا کفش ۲۰ دلاری می گیره!

 

 

* نتیجه فوق از گونه ای به گونه دیگر می تواند متفاوت باشد!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 21:40  توسط یک نفر   | 

چقدر لذت بخشه سوغاتی گرفتن برای کسانی که دوسشون داری ... خدایا همشون رو شاد وسلامت نگه دار! لطفاً!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 22:50  توسط یک نفر   | 

این یعنی زندگی! (آهنگ اول این بغل!)

صدای پری زنگنه، پر از ناز و احساس و لطافته! آهنگش هم که قشنگ باشه می شه نور علی نور!

 

 یه روزی این آهنگ رو برای دخترم می خونم :

 

شاه پری نازنین دختر خوب ومهربان

نام تو همواره هست در مادرت ورد زبان

قامت رعنات بنازم بهتر از سرو روان

بمونی شکوفه پوش نو گل نوبخت و جوان

 

غم نباشد به دلت، غصه و اندوه نهان

شادمان و سرفراز بهره ور از هر دو جهان

ای فروزنده روز و شبم ای ماه رخشان

نور ایزد با تو باشد تا دهد راهت نشان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 11:11  توسط یک نفر   | 

اگه خدا بخواد کم کم داره کار های ایران رفتنم جور می شه. ان شاا... هفته دیگه همین موقع ها ایرانم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 13:20  توسط یک نفر   | 

 باد و رعد و برق و نم بارون و خنکی مطبوع،

        همشون با هم

            این شعر  رو از ته ته جعبه خاطرات مغزم  کشیدن بیرون.

 

ته نوشت: برمی گرده به ۹-۱۰ سال پیش! به سختی بعضی جاهاش رو به یاد آوردم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 19:43  توسط یک نفر   | 

a-can?!a

a-cannot! cannot!a

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 11:44  توسط یک نفر   | 

 


On a wagon bound for market
There's a calf with a mournful(1) eye
High above him there's a swallow(2)s
Winging swiftly(3) through the sky

How the winds are laughing
They laugh with all their might(4)a
Laugh and laugh the whole day through
And half the summer's night

Dona dona dona dona
Dona dona dona down
Dona dona dona dona
Dona dona dona down

a"Stop complaining," said the farmer
"?Who told you a calf to be"
a"Why don't you have wings to fly with
Like the swallow so proud and free?"a

Calves are easily bound and slaughtered(5)a
Never knowing the reason why
But whoever treasures freedom,a
Like the swallow must learn to fly

1- سوگوار

۲-پرستو

۳-(swift) فرز و چابک

۴- قدرت

۵- ذبح

(ممنون از عتید)

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 11:53  توسط یک نفر   | 

تلویزیون زمانی یه تبلیغ می ذاشت و توش این سوال رو می پرسید که

"اگر فیلمی از روی زندگیتون ساخته بشه و شما، خودتون بازیگر نقش اول اون فیلم باشین، اونوقت:

 چقدر از تماشاچی ها تو سالن سینما ازش لذت می برن؟ چقدرشون وسط فیلم خوابشون می بره؟  چقدر جذابه؟ چقدر خسته کننده؟ اصلاً چقدر فروش می کنه؟!"

روزمره گی، همون چیزیه که فیلم زندگی رو خسته کننده و خواب آور می کنه و اونقدر قدرتمند ِ که ناخودآگاه خیلی هامون گرفتارش می شیم. اما کاش می دونستم که چطور می شه از دستش فرار کرد.

ته نوشت: کی می دونه چه جوری می شه صدای آهنگ وبلاگ رو default کم کرد که یه دفعه داد نزنه؟

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 22:39  توسط یک نفر   | 

۱- حضور، همفکری، کمک و داشتن دوستان خوب دور یا نزدیکی مثل مسعود، نگارنده، amber و دخترک مهربون دیروز لبخندی نشاند بر لب به پهنای صورت از ته ته ته ته ته دل!

۲- به قتلگاه می رویم! با دستان خالی خالی خالی!!!

۳- داستان پیرمردی که با خودش بازی می کنه و از خودش می بازه و خودش  رو به امید یه جایزه، برای بردن از خودش گول می زنه! (یکی از قشنگترین انیمیشن هایی که اخیرا دیدم). پیکسار غوغا می کنه!

 

۴- من نمی فهمم! چه معنی می ده استاد اینقدر خوش اخلاق و صبور و لبخند به لب و excellent excellent کنان باشه!!!! خوب نتیجه ش می شه همین دیگه! یه کمی خشونت هم بعضی وقتا لازم و ضروریه! 

۵- سارا می گه: 

خدا گر ز حکمت ببندد دری

ز رحمت گشاید در دیگری 

دارم این رو حس می کنم، با تمام وجود، وقتی یه کمی می چرخم و از چند درجه اونورتر این پازل چند بعدی زندگی رو ورانداز می کنم.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 10:25  توسط یک نفر   | 

۱-  قطعه قطعه های پازل رو که بذاری کنار هم کم کم یه چیزی از تصویر پشتش در میاد! اگه به اندازه کافی قطعه داشته باشی (و به اندازه کافی باهوش باشی!) می تونی حدس بزنی که چه تصویری داره ساخته می شه ... فعلا که تصویری که تو چشم می زنه زیاد جالب نیست ... اما کی می دونه؟! شاید با گذاشتن قطعه آخر ورق برگرده! (در خوشبینانه ترین حالت!)

(اما زود قضاوت کردن زیاد جالب نیست چون ممکنه قطعه هایی که داری، اشتباهی مال یه پازل دیگه باشه که با قطعه های پازل اصلی قاطی شده! )

Still, everything MIGHT be okla! (may not!)a

۲- مشکل من و امثال من اینه که به جای اینکه کار کنیم، فکر می کنیم که چی کار کردیم و چی کار باید بکنیم!

ته نوشت: دیگه این یکی  deadline شوخی نداره! کم کم صدای استاد جان داره در میاد! در دو سه روز آینده باید ۲۴ ساعته کار کنم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 7:21  توسط یک نفر   | 

۱- این مقاله را cite می نمایییم!

۲- در راستای عمل به سنت حسنه خودگول زنی!  و خود شاد کنی! و از آنجایی که زندگانی جاریست و هیچ گونه درنگی در کار نمی باشد و شاد یا غمگین، زانوی غم در بغل یا رقصان عین چی! می گذرد، توجه خود را به این و این جلب می نمایم! باشد که مثمر ثمر! واقع شود!  

(به دلیلی خرابی ایران سانگ از گذاشتن آهنگ های بیشتر در همین مضمون، معذوریم!)

***

ته نوشت: خدا جون! مطمئنم که خودت خوب می دونی داری چی کار می کنی. بیخودی غر می زنم. چشم! دیگه اعتراض نمی کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 17:24  توسط یک نفر   | 

۱- سلام گرم و لبخند مهربون خانوم نظافت چی دانشکده همسایه که از ته ته ته دلش برمی آد، مرده رو زنده می کنه! من رو که سهله!

۲- شش سال پیش با این آهنگ زندگی می کردم  ... داستان می ساختم و توی ذهنم فیلمش رو می دیدم... حیف! نگارشم هیچوقت اونقدر خوب نبود که تمام چیزهایی که این آهنگ در ذهنم القا می کرد رو روی کاغذ بیارم.

۳- باز این حس لعنتی برگشت ... نمی دونم این بغض قلمبه که از دیشب باز سر و کله ش پیدا شده چی از جونم می خواد! یعنی می دونم! اما نمی دونم چی کارش کنم! می شه یه مدت قایمش کرد! اما باز برمی گرده! ناخواسته! این دلتنگی نیست، خستگیه!

خسته ام از صبر کردن! خسته ام از بی تفاوتی! خسته ام از مُردن! خسته ام از شکسته شدن! خسته ام از من! خسته ام از تو! خسته ام از ندونستن! خسته ام از منتظر زمان نشستن! خسته ام! خسته!

ته نوشت: قرار بود شکایت نکنم! قرار بود محکم باشم! زیر قولم زدم!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 10:46  توسط یک نفر   | 

۱- یکشنبه خوبی رو گذروندم، در جوار خودم! تمام روز رو با هم بودیم! پیاده رفتیم و نفس کشیدیم و از هوا و چمن و درخت و خیابان لذت بردیم! بردمش یه جای شلوغ! قاطی آدم ها! خوشش می آد از شلوغی! از شلوغی هایی که آدم می تونه سر خودش رو خلوت نگه دارد! از اون شلوغی هایی که هیچ صدایی همهمه همگن محیط رو به هم نمی ریزه ...

۲- جالبه! انگار دارم به این جزیره خو می گیرم! به همه چیزش! حتی به تنهاییش! زمانی از تصور تنها بودن می ترسیدم! اما الان از بودن پیش خودم بیشتر از همیشه لذت می برم!

۳- گوشی رو برمی دارم، به امید شنیدن صدای تو ... اما....( هزار سال از هم دور شدیم)

ته نوشت: هم اتاقی جان! جات بدجوری خالیه!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 23:23  توسط یک نفر   | 

۱-  این جالب بود! چه می کنن این محققان! فرض کنید به زودی آدم هایی که به هر دلیلی عضوی از بدنشون رو از دست می دن بتونن عضو مصنوعی جایگزین رو با مغزشون مثل یه عضو عادی کنترل کنن! این عااالیه!  

۲- کنسرت خوبی بود! یه کنسرت کلاسیک واقعی با آهنگ هایی از بتهون در تالار وحدت سنگاپور!!! (از شاهکار های معماری سنگاپور). جالب بود که به جز خانواده ویولن و فلوت، هیچ کدوم از ساز ها رو به اسم نمی شناختم! ... واقعا چیز زیادی از موسیقی کلاسیک نمی فهمم! زیبایی بعضی از قسمت هاش رو با تمام وجود حس می کنم اما بعضی جاهاش هم می شه یه مشت سر و صدای هارمونیک آزاردهنده و یکنواخت! ... اما دیدن شور و حال و بالا پایین پریدن های رهبر ارکستر و یک عالمه آرشه که با هم دیگه حرکت می کردن واقعا هیجان انگیز بود!

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 10:36  توسط یک نفر   | 

۱- گیرم موقع حرف زدن حواستون نباشه و انگشتتون گیر کنه لای در و انگشترتون تو دستتون له بشه! امکانات خونه تون هم برای در آوردن انگشتر خدا بیامرز از انگشت بخت برگشته یه گوشکوب (قابل استفاده به عنوان چکش) و یک انبردست و چند تا قیچی باشه!  بریدگی رو ترجیح می دید یا لهیدگی رو؟!!!!!

۲- خدا جون! حالا درسته که قدر چیزایی که بهمون دادی رو نمی دونیم و هی غر می زنیم از همه چیز! اما بی زحمت خدایی کن و به غر غر ها و ناشکری هامون زیاد توجه نکن! هنوز بچه ایم آخه! می شه این سلامتی رو زودی برگردونی لطفاً؟!

۳- پیدا کردن درمانگاه شبانه روزی در این مملکت کار سختیه! لطفاً در هر شرایطی تا قبل از ساعت ۹ شب یه فکری به حال خودتون بکنید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 8:32  توسط یک نفر   | 

۱- یه سری به اینجا بزنین. (البته اگه اعصابش رو دارید!) یه سری هم به فرنوشت بزنید.

 از دیروز داشتم فکر می کردم که چقدر از خرج هایی که در طول روز می کنیم واقعا ضروریه؟! بودن و نبودن چند تاشون واقعا تاثیری تو زندگیمون می ذاره؟ این خرج های غیر ضروری چقدر هزینه بر می داره؟! این هزینه ها چند برابر حقوق ماهانه این خانواده و n تا آدم مشابه ایناست؟! اگر من (نوعی) خرج های غیر ضروریم رو شناسایی کنم و پولشون رو بذارم تو یه قُلّک و هر ماه  بدم به یکی از این خانواده ها، چقدر به درآمد ماهانه ش اضافه می شه؟ چقدر اوضاع زندگیش بهتر می شه؟ اگر من بشم ده نفر چی؟ اگه بشم صد نفر چطور؟!

۲- از امروز یه کمی فرمت نوشتنم رو عوض می کنم. اول اینکه پست ها روزانه می شه و دوم اینکه این پست های روزانه در طول روز و بسته به حس و حال های مختلفی که پیش می آد تکمیل می شه.

۳- آاای وجدانم! درد  می کنه! به اندازه تمام عمرم غیبت کردم این چند وقت... نمی دونم چرا این ترمزه بعضی وقتا کار نمی کنه!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 13:37  توسط یک نفر   | 

۱- عجب حکایتیه ها! هواپیمایی قطر پروازش به ایران رو از ۱۴۰۰ دلار سنگاپور (پارسال تابستون) رسونده به ۲۶۰۰ دلار (امسال تابستون) !  پرواز امارات ۲۲۰۰ دلار! و هواپیمایی ترکیه ۲۴۰۰-۲۸۰۰ دلار! اینجاست که آدم مجبور می شه دست به دامن تخفیف دانشجویی "ایران ایر" بشه و به عبارتی یا از پولش بگذره یا از جونش! ... من در این وضعیت دومی رو ترجیح می دم و با کمال میل خودم رو می سپرم به دست پرواز های ۸۰۰ دلاری "ایران ایر" ... (احتمال سقوطش رو بعدا محاسبه می کنم! ... اما خوب! آدم وقتی اجلش برسه چه رو زمین چه تو هوا!!! والّا! فاتحه مع الصّلواة!)  اونوقت این چینی ها با ۳۰۰-۴۰۰ دلار میرن چین و برمی گردن و دو قورت و نیمشون هم باقیه که چقدر گرونه!

۲- چند هفته پیش یه کارت تلفن گرفتم که تو سایتش کلی ازش تعریف کرده بود که چنین است و چنان است و حتی اسم ایران هم جزو کشور هایی بود که می شد باهاشون تماس گرفت! وقتی تماس گرفتم در کمال بی شرمی گفت: شما ۴ دقیقه می تونین صحبت کنین! یعنی می کنه به عبارت دقیقه ای ۲.۵ دلار! این در حالیه که اگه من مستقیم و بدون استفاده از کارت زنگ بزنم  دقیقه ای ۱ دلار برام در میاد! (توضیح ایتکه با همون کارت می شه ۳۳۳ دقیقه با چین صحبت کرد!)  وقتی هم که زنگ می زنم به پشتیبانیش می گه: 

                                  Sorryaaa! Can not refund laaah!

از دو بند اخیر واضح و مبرهن است که باید پروپوزالی جهت افزایش حقوق ایرانی ها نسبت به سایر ملیت های مقیم سنگاپور (با توجه به جبر جغرافیایی!!) تهیه و تحویل دانشگاه گردد!

۳- این مقاله مون در شرف submit شدنه! با اینکه من فقط یه بخشی از کارش رو انجام دادم، نمی دونم چرا استاد گرامی لطف کرده و اسم من رو اول نوشته! بسی شرمنده گشتیم!

۴- تمام پرواز های رفت و برگشت یکی دو ماه آینده به ایران پُره!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 14:26  توسط یک نفر   | 

صدا ... صدایی که زنده می کنه.... هنوز ... از فرسنگ ها فاصله ...





+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 21:55  توسط یک نفر   | 

همیشه دلم می خواست یه آدم work hard and play hard باشم!

اما فعلا هیچی سر جاش نیست! 

کلی کار نکرده دارم! همه چیز معلقه! ویولن تو کمد داره خاک می خوره کتاب سلفژ تو کتابخونه! ورزش مدت هاست تعطیله! پروژه هم که پیش نمی ره! کتاب های متفرقه ریاضی و دینامیک و سیالات و ترمودینامیک و غیره که برای اجتناب از فراموشی می خواستم بخونمم تو کتابخونه دارن بر و بر نگام می کنن! نه کار بجاست نه تفریح! ایران رفتنم هم که فعلا رو هواست! حتی روم نمی شه برم به استاد بگم مرخصی می خوام!

استاد محترم هم که اصلا نه سراغی می گیره! نه کاری می ده! نه کاری می خواد! اصلا نمی دونه هستم یا نیستم! فکر کرده خودم یه تنه باید ایده بدم و یاد بگیرم و هزار تا راه اشتباه رو برم تا بالاخره یکیش به یه جایی برسه! نه راهنمایی ای! نه کمکی! صد رحمت به دکتر حسینعلی پورکه با وجود دوـ دَریت فراوان، این مهندس شفقت رو گذاشته بود بالا سرم! چقدر سر این گزارش دادن های هفتگی و  کار کشیدن و غر زدن و ایراد گرفتناش، فحش و بد و بیراه نثارش کردم! (خوب سیستم زور رو بلد بود و می دونست که برای ما حسابی جواب میده!).

خلاصه اینکه همه چیز به شدت نامرتب و آزار دهنده ست! کی قراره از این وضعیت درآد، خدا می دونه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 13:1  توسط یک نفر   |