
بعضی از سریال ها پر از خاطره اند!
بعضی از چهره ها همیشه تو خاطر آدم ها می مونن!
بعضی از نقش ها همیشه پر رنگن!
بعضی از صداها همیشه موندگارن!
گرمای بعضی از صداها، هیچ وقت از بین نمی ره!
هیچ وقت!
حتی وقتی که صاحب این چهره ها و نقش ها و صداها،
دیگه نباشه!
روحش شاد.
"نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود"
۲- چقدر این شعر رو دوست دارم:
" و می اندیشید
که نبایستی بگوید هیچ
بس که بی شرمانه و پست است این تزویر"
این روز ها دائم داره توی گوشم می پیچه!
گرچه همیشه غر می زدم! اما دلم برای اینجا هم تنگ شده بودااا!
چه کیفی می ده که آدم خسته و مونده از راه برسه و ببینه هم خونه ای گُلش خونه رو از تمیزی برق انداخته! ... چه کیفی می ده صبحونه دسته جمعی، هر چهار تامون! چه کیفی میده بری ناهار و ببینی همه هستن!
...چقدر خوبه لحظه ای که فکر آدم آزاد می شه! وقتی همه فکرای بد و چیزای آزار دهنده رو می ذاری و با فکر باز و آروم می آی می شینی سر کارت! ... چه کیفی داره وقتی خودت رو خلاص می کنی از این عذاب چند ماهه! ... چقدر کیف داره برنامه ریزی برای کارایی که دوست داری انجام بدی!
....چقدر خوبه سفر وقتی که همه چی به آدم انرژی و اعتماد به نفس می ده! ... خوشحالم یه عالمه! ![]()
۱- گودبای پارتی با آش پشت پایی که خودمم خوردم ... دلم برای تک تک آدمهای نازنینی که دیدمشون تنگ می شه... ![]()
۲- چقدر سنگینه حرفهایی که چندین ماه رو دلت تل انبار کردی تا تو یه فرصت مناسب بزنی! و سنگین تر وقتی که هیچ فرصت مناسبی برای گفتنشون پیش نمی آد و مجبوری سنگینیشون رو هنوز به دوش بکشی!
۲- مسئولیت من در قبال این همه دعای خیر و آرزوهای خوب و لطف و محبت بی حد و حساب این همه آدم نازنین چیه؟!
۳- کم کم داره برام اثبات می شه که رنگ من قرمز- زرشکی- سرخابیه! تمام چیز هایی که به دستم می رسه بدون اینکه از پیش تعیین شده باشه تو این مایه رنگه!
۴- می گفت: "اگه راست می گی چیزی رو که خیلی دوست داری ببخش! بخشیدن چیزی که دوسش نداری که کاری نداره!" ... هدیه ای که داد رو با تمام وجود دوست داشت!
۵- خدایا! این غرور و نخوت بیجا رو از وجودمون ریشه کن کُن لطفاً! آدم وقتی آدم می بینه تازه می فهمه چه خبره!
وقتی هم می بینی که همه خیلی خوبن یقیناً چشمت رو به روی خیلی چیزا بستی!*
*به جز برخی عناصر معلوم الحال
(آخریه از همه مهمتره، چون مسیر زندگی رو مشخص می کنه)
یه کارتن مقوایی رو از ته کمد می کشم بیرون و تو سکوت و آرامش نیمه شب خودم رو آماده می کنم برای یه سفر چند ساعته به گذشته.
دوازده سال راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه کامپکت شده توی این جعبه. یکی یکی محتویات توش رو بیرون می آرم و با دیدن هر کدومشون می رم به یه زمان و مکان دیگه، پیش آدمهایی که الان خیلی هاشون دور دورن و بعضی هاشون هنوز نزدیک:
یه bells یک و نیم اکتاوی قرمز یادگار کلاس ارف آقای محقق، یه چکش یادگار کارگاه ماشین ابزار علم و صنعت، یه ماسک از باند گچی از کلاس حرفه و فن اول راهنمایی، چند تا قاب عکس و مجسمه و عروسک از دوره های مختلف و آدم های مختلف، دامن شش ترک ۲۰ سانتی متری و رومیزی کوچیک تکه دوزی شده از کلاس های حرفه و فن، یه پوشه پر از کارت تبریک به مناسبت های مختلف و از آدمهای عزیزی که دوستان خوب هر دوره بودن! یه پلاستیک پر از نامه های سر کلاس من و دوستی که اون طرف کلاس می نشست! یه مجموعه از نامه های من و pen pall ام. یه پوشه پر از کارنامه و پرونده و تقدیر نامه، تقویم های دانش آموزی سمپاد، هدف های سوراخ سوراخ تمرین های تیر اندازی، یه مجموعه از مجلات دانش آموزی و دانشجویی دوران تحصیل و چند تا سروش نوجوان و بریده خاص روزنامه ها! یه پوشه پر از شعر ها و نوشته های قشنگ کتاب های ادبیات دبیرستان و چند تا دفتر شعر، یه شال گردن نصفه آبی با دو تا کلاف کاموا که منتظره که روزی، روزگاری کامل بشه! چند تا عکس خاص، دفتر خیاطی، کیف گیس باف نصفه (این یکی رو همین روزا تمومش می کنم!) و یادنامه بچه های مدرسه.
سفر خوبی بود، یه مرور سریع سالهای خوب قبل. با تمام وجود آرزو می کنم که از این به بعد هم همین قدر (و حتی بیشتر) خوب و به یاد موندنی باشه و جعبه های زیادی پر بشه از نوشته و یادگاری و خاطره صد ها آدم نازنین دیگه!
ته نوشت: فکر کنم من از این پیرزن هایی بشم که اتاق زیر شیروونیشون پره از صندوقچه و وسایل قدیمی و عتیقه! ![]()
۱- بعد از مدت ها، شش تامون با هم، سر یه میز! ![]()
۲- یه تیکه از بهشت افتاده روی زمین، اسمش رو گذاشتن خونه! دو تا فرشته هم اومدن پایین، اسمشون رو گذاشتن پدر و مادر... آدم بعضی وقتا می مونه تو بزرگیشون... امیدوارم یه روزی بتونم یه کمی شبیه شون بشم.
۳- پیش پیش فکر کردن در مورد یه موضوع منفی فقط انرژی می گیره و آدم رو خسته و عصبی و کسل می کنه و بعضاً باعث پیش داوری های بدی می شه! تازه! اگه بر اساس مباحث مربوط به انرژی بخوایم حساب کنیم، فکر کردن زیاد روی یه موضوع باعث می شه که احتمال اتفاق افتادنش هم بالا بره! (اثرات کتاب های اخیر!)
مثل آرامش قبل از توفان می مونه! منتظر یه سورپرایزم! ذهنم رو آماده کردم برای هر چیزی! اما یه چیزی ته دلم می گه یه کم دیگه صبر کن! به اندازه یه دنیا غم ریخته تو دلم و منتظره که غوغا به پا کنه! فعلا باید این لبخند کذایی رو نگه دارم! هم مامان نگران می شه، هم رفت و آمد مهمونا اجازه نمی ده.
ته نوشت: کاش فکرام اشتباه باشه!