تبليغاتX
این روزها ...
 

                          این وبلاگ منتقل شد به یک جای بی نام و نشان (تَر)!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 4:54  توسط یک نفر  

بعضی وقتا دلم می خواد همه چیز رو ول کنم... همه چیز رو ... حتی "خودم" رو ... و برم سفر ... دلم می خواد دور شم از اینی که هستم... و  یه "خودم" دیگه بسازم که شاید یه کمی از اینی که هست بهتر باشه!...  کاش یه کم بیشتر شهامت خطر کردن داشتم ...

 

هر چی از دیروز فکر کردم و بعضاً نظر پرسیدم به این نتیجه رسیدم که شاید این آقای "سپهر طريقي" زیاد بی راه نگفته باشه! گر چه هنوز دارم می گردم که "خودشیفتگی" نوشته هام رو پیدا کنم.

 

ته نوشت: کسی راهی برای "خود" کشی سراغ نداره؟! (منظورم "خودکشی" نیستا!!!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 12:41  توسط یک نفر   | 

داشتم فکر می کردم که چقدر خوب می شد اگه آدم نیازی به خوابیدن نداشت! می کنه به عبارت هشت ساعت در روز! یعنی یک سوم زندگی! خیلیه هااا!

صبح های زود دانشگاه رو دوست دارم! وقتی خانوم نظافت چی دانشکده بغلی رو می بینی که با همون لبخند مهربون همیشگی می گه :

                        -so early?!! haa?!

و در جواب لبخندش، لبخندی می زنی و می گی:

                          yup! I have many things to do!

و پیش خودت فکر می کنی که چقدر خوش بختی که you have many things to do !

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 3:58  توسط یک نفر   | 

۱- ده دقیقه برنامه ریزی و یه ساعت کار بهتر از دو ساعت کاریه که توش هی از این شاخه به اون شاخه بپری!

۲- در هر حال توان آدم محدوده! هیچ معجزه ای هم قرار نیست اتفاق بیفته که یه دفعه کولاک کنی داداش! صد تا یکی هم نمی شه از پله بالا رفت! آسّه آسّه! گاماس گاماس!

                                        - هی! نگفتم همون جا وایسی و پله اول رو نگاه کنی!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 13:49  توسط یک نفر   | 

می دونم که حقم نیست! تو هم خوب می دونی  ... اما می شه این بار هم مثل تمااام دفعات قبل- که تو کمک می کردی و همه چی رو جور می کردی و آخرش به اسم من تموم می شد- کمک کنی؟ ... ورگرنه به هیچ جایی نمی رسم!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 22:9  توسط یک نفر   | 

۱- ".... به خاطر آدم بزرگ‌هاست که من اين جزئيات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برای‌تان نقل می‌کنم يا شماره‌اش را می‌گويم چون که آن‌ها عاشق عدد و رقم‌اند. وقتی با آن‌ها از يک دوست تازه‌تان حرف بزنيد هيچ وقت ازتان درباره‌ی چيزهای اساسی‌اش سوال نمی‌کنند که هيج وقت نمی‌پرسند «آهنگ صداش چه‌طور است؟ چه بازی‌هايی را بيشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می‌کند يا نه؟» -می‌پرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چه‌قدر است؟ پدرش چه‌قدر حقوق می‌گيرد؟» و تازه بعد از اين سوال‌ها است که خيال می‌کنند طرف را شناخته‌اند.

اگر به آدم بزرگ‌ها بگوييد يک خانه‌ی قشنگ ديدم از آجر قرمز که جلو پنجره‌هاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. بايد حتماً به‌شان گفت يک خانه‌ی صد ميليون تومنی ديدم تا صداشان بلند بشود که: -وای چه قشنگ!

يا مثلا اگر به‌شان بگوييد «دليل وجودِ شهريارِ کوچولو اين که تودل‌برو بود و می‌خنديد و دلش يک بره می‌خواست و بره خواستن، خودش بهترين دليل وجود داشتن هر کسی است» شانه بالا می‌اندازند و باتان مثل بچه‌ها رفتار می‌کنند! اما اگر به‌شان بگوييد «سياره‌ای که ازش آمده‌بود اخترک ب۶۱۲ است» بی‌معطلی قبول می‌کنند و ديگر هزار جور چيز ازتان نمی‌پرسند. اين جوری‌اند ديگر. نبايد ازشان دل‌خور شد. بچه‌ها بايد نسبت به آدم بزرگ‌ها گذشت داشته باشند. اما البته ماها که مفهوم حقيقی زندگی را درک می‌کنيم می‌خنديم به ريش هرچه عدد و رقم است! .... "

شازده کوچولو

 

۲- یه سوال مهم!

                 من اینجا چی کار می کنم؟!!

  و یه سوال مهم تر!

                 اصلا واسه چی دارم درس می خونم؟!

   و یه سوال خیلی مهم تر!

                اصلا انگیزه م از زندگیم چیه؟!

 

ته نوشت:

            - تو رو خدا! فقط نیم ساعت بخوابم!

                              - sorryaaa! cannot! cannot!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 9:48  توسط یک نفر   | 

آخ که چقدر وسط این همه کار نکرده و deadline های سررسیده، دلم خونه تکونی می خواد!
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 8:48  توسط یک نفر   | 

۱- شب، سکوت، آرامش، کار! و چه  کیفی می ده گوش دادن به صدای استاد و کمانچه کیهان کلهر، اون هم با صدای بلند طنین انداز در آفیس:

 

                   "لعل تو داغی نهاد بر دل بریان من

زلف تو در هم شکست توبه و پیمان من

                    شد دل بیچاره خون چاره دل هم تو ساز

زان که تو دانی که چیست بر دل بریان من

                  بی تو دل و جان من سیر شد از جان و دل

جان و دل من تویی ای دل و ای جان من

                    گر تو نگیریم دست کار من از دست شد

زان که ندارد کران وادی هجران من

                     هر در عشقت که دل داشت نهان از جهان

بر رخ زردم فشاند اشک درافشان من

                   هم نظری کن ز لطف تا دل درمانده را

بو که به پایان رسد راه بیابان من"

 

۲- تهمت های بی اساسِ! شک های بی دلیل! انتظارات بیجا! قدرت طلبی! خوب معلومه که اینا زندگی رو زهر می کنه! مگه کسی هم هست که اینا رو ندونه؟! پس چرا پیش می آد؟!

خدا نگه داره بزرگ تر های هر دوشون رو که شنونده شدن و بهشون یاد دادن که خدا گوش داده واسه شنیدن و زبون داده واسه حرف زدن! خدا نگه داره همه بزرگتر ها رو که وجودشون خیر ه و مایه انسجام!

شنیدن خبر آشتی کنون این دو دوست نازنین بهترین عیدی ای بود که می شد گرفت!

به نگارنده عزیز: این هم یه مثال دیگه واسه اینکه چرا گرهی که با دست باز می شه رو نباید با دندون باز کرد!

۳- چقدر این نوشته های گاه و بی گاه حاشیه ها رو دوست دارم، وقتی که دلت یه دفعه می زنه اون کانال و پیپر و پروپوزال و کتاب و جزوه می شن حاشیه نوشته هات!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 22:16  توسط یک نفر   | 

... و این کابوس ها همچنان ادامه دارد ...

همه چیز همیشه دست آدم نیست! برای یه کاری از چند ماه قبل برنامه ریزی می کنی و یه روز قبلش یه چیزی پیش می آد که نمی تونی انجامش بدی (هرچند خیلی دلت می خواسته و براش روزشماری می کردی)!

امیدوارم این دو هفته زود بگذره! ... فقط تموم شه! خوب یا بد، تموم شه!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 8:51  توسط یک نفر   | 

حجم عظیم کاری که یه دفعه رو سر آدم می ریزه، شایدم بوده و هی از زیرش شونه خالی می کردی... در هر صورت اتفاقی که دلم نمی خواست بیفته داره می افته. نهایتا باید تا وسطای هفته دیگه پروپروزال رو تحویل دانشکده بدم و هفته بعدش هم دفاع کنم! خدا به داد برسه ...

اینجا هم دقیقه نود؟!!

کابوس، کابوس، کابوس ... یه خبریه انگار!

ته نوشت: سفر آخر هفته رو دوست دارم٬اما انگار با این حساب ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 10:53  توسط یک نفر   | 

- طلاق!  

- راه خوبیه، اگر زندگی واسه هر دوتون عذابه! اما ... بعضی وقتا با یک اپسیلن تغییر رویه می شه دوباره زندگی ای که تو این همه سال با هم ساختین رو جوش داد ...  البته اگر بخواین ...

دعا می کنم برای بهترین تصمیم ، بیشترین گذشت و مدارا و کمترین عذاب ...

***

از وقتی خبر رو شنیدم دارم فکر می کنم! به اینکه چقدر از کسانی که ازدواج کردن واقعا مفهومش رو درک کردن؟! چرا خیلی هاشون پشیمونن؟! چرا باید وقتی که بهت می رسن با حسرت بگن: خوش به حالت؟! چقدرشون گمان کردن که با عشق زندگیشون رو شروع کردن؟! ... و یه سوال مبهم دیگه: چرا نهایت داستان های عشقی وصاله؟! اون که تازه اول راهه! چرا هیچکی نمی گه که ۱۰ سال بعد چه بلایی سر عاشق و معشوق ماجرا میاد؟! و هزار تا چرای دیگه!

* زندگی های موفق و ناموفقی که می بینیم یه عالمه حرف نگفته دارن برامون، بعضی وقتا لازمه که یه کمی با دقت تر بهشون نگاه کنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 14:4  توسط یک نفر   | 

 
تو سکوت و آرامش بعد از ظهر یکشنبه، می شینیم و با هم حرف می زنیم:
 
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 15:0  توسط یک نفر   | 

۱-یه آخر هفته خوب در انتظارمه!

می خوام برم شهر! هم واسه ورزش و هم واسه پیاده روی و فکر کردن! دلم یه ورزش اساسی می خواد! امروز هم مال خودمه، واسه زندگی کردن! حتی دلم می خواد تنهایی برم یه کافی شاپ دنج بشینم و فکر کنم و بنویسم!  کلی حرف دارم با خودم! چند وقتیه که زیاد باهاش صحبت نکردم!

۲- استفاده از "بامیه" خام رو در سالاد توصیه می کنم! اکید!

ته نوشت۱: کنفراس مهندسی پزشکی، دسامبر ۲۰۰۸، سنگاپور

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 11:37  توسط یک نفر   | 

دلخوشی های زندگی؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 18:14  توسط یک نفر   | 

ربع قرن دوم زندگی رسماً از چند ساعت پیش آغاز شد!

با اینکه تولد گرفتن های سورپرایزی یکی دو سالیست که اینجا باب شده و تقریبا تمام روش های موجود برای سورپریز کردن را قبلا عملی کرده ایم، با این وجود جشن کوچک دوستانم آنقدر برایم غیر منتظره بود که تا چند لحظه در شوک کامل به سر می بردم!

امروز خودمان را به شدت تحویل گرفته و انواع و اقسام آهنگ های "تولدت مبارک" این ور آبی و آن ور آبی را برای خودمان پخش نمودیم! و نیز به مناسبت تولدمان امروز نیز کما فی السابق کار نکردیم! با این تفاوت که امروز کوچکترین عذاب وجدانی را به خود راه ندادیم!

ته نوشت ۱: نازلی عزیز، تولدت مبارک  

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 14:48  توسط یک نفر   | 

۱- محدودیت چیزیه که ما خودمون برای خودمون ایجاد می کنیم. خودمونیم که ذهنمون رو بسته نگه می داریم! فکرمون رو درگیر چیزایی می کنیم که اصل نیست! ماییم که می پذیریم باید محدود باشیم! آقا جان، گیریم! گیر چیزای بی خود!

مطمئنم اون دنیا خدا هم صداش در میاد که :" آی آدم! مگه بهت نگفتم برو زمین زندگی کن و برگرد؟! پس چرا ... ؟!"

۲- چه کیفی می ده ضبط کردن صداهای online به کمک freecorder. هم کیفیتش خوبه و هم خیلی فهمیده ست! خودش صداهای خروجی از کامپیوتر رو از هم تفکیک می کنه، فاصله بین تراک ها رو تشخیص می ده و هر تراک رو تو فایل جدا ذخیره می کنه!

۳- و باز هم چه کیفی می ده وقتی منتظری استاد mail بزنه و بد و بیراه بگه! اما mail می زنه و خبر های خوب خوب می ده و کلی هم تشویقت می کنه! من واقعا دارم شرمنده می شم از روی این استاد

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 10:5  توسط یک نفر   |