تبليغاتX
این روزها ...

امروز واسه اولین بار در زندگانی مراقب امتحان شدم. یه امتحان تستی بود در سایت کامپیوتر ساعت ۹:۳۰ صبح. برای همین از ساعت ۷:۳۰، ساعت هر یک ربع زنگ زد تا اینکه بالاخره موفق شدم از خواب بیدار بشم و راس ساعت ۹:۱۵ خودم رو برسونم به اتاق استاد جان! استاد جان در همان یک ربع شرح وظایف رو داد و گفت مراقب باشین کسی تقلب نکنه! ۵۰ دقیقه بیشتر وقت نداریم. اگه کسی دیر اومد مشکل خودشه. اگه کسی sign out کرد دیگه نمی تونه به امتحان ادامه بده! اما به جان خودم نشنیدم که بگه باید برگه حضور و غیاب رو امضا کنن! :))

بنده هم با اعتماد به نفس کامل تمام مواردی رو که استاد جان فرمودن توضیح دادم واسه بچه ها! و سعی کردم مراقب مهربونی باشم! اما انگار خودشون این کاره نبودن! فقط دو تاشون کمی تخص به نظر می اومدن! اما اونا هم کاری نکردن که به مچ گیری منتهی بشه! خداییش مراقب گذاشتن برای سنگاپوری جماعت کار بی خودیه!

در این یک ساعت خودمم سعی کردم سوال ها رو حل کنم اما چون اصلا تو باغ درس نبودم زیاد تلاشم به جایی نرسید!

بعد از امتحان شاد و شنگول از اینکه نخستین تجربه ممتحنی رو با موفقیت به پایان رسوندم رفتم پیش استاد جان و تازه فهمیدم که انگار باید بچه ها یه چیزی رو امضا می کردن که حالا دیگه خیلی دیر شده بود! خداییش این استاد گرامی آدم صبوریه! اگه من جای اون بودم تا حالا هزار بار خودم رو اخراج کرده بودم!

در دو هفته آینده مجبورم! کار کنم که به اندازه ۶ ماه کار رو دو هفته ای انجام بدم و تحویل استاد بدم که دیگه واقعا به نظر می آد وقتم جدی جدی داره تموم می شه و صبر استاد هم حدی داره!

***

آیا او بالاخره دکترا خواهد گرفت؟ آیا او اخراج خواهد شد؟ آیا بالاخره استادش خواهد فهمید که با چه موجود تنبلی سر و کار دارد؟ آیا استاد همچنان به وی امیدوار خواهد ماند؟ ... در هفته های آینده خواهیم دید!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 7:13  توسط یک نفر   | 

رفته بودم یک جای بی نام و نشان، اما مثل "این روزها..." نشد. آنقدر که اینجا را دوست دارم دوستش نداشتم. اسباب اثاثیه ام را جمع کردم و باز برگشتم به خانه خودم! آواره گی که شاخ و دم ندارد! آواره کرده بودم خودم را! از این دفتر به آن دفتر، به آن ناکجا آباد بی نام و نشان! انگار خوشمان می آید از آوارگی، حقیقی و مجازی ندارد!  از این که زندگیمان را خلاصه کنیم در دو چمدان و کول کنیمش از این شهر به آن شهر، از این کشور به آن کشور.  و هر بار که می رویم تکه تکه های قلبمان را جا بگذاریم برای کسانی که دوستشان داریم. و ساعت ها بنشینیم به دیدن عکس آدمهایی که دیگر در کنارمان نیستند و قلبمان را تکه تکه بهشان بخشیده ایم.

***

در این مدت که نبودم آدم های زیادی رفتند. آدم های زیادی هم آمدند. دوستان حقیقی و ارزشمندی پیدا کردم که در شرایط خوب و بد امتحانشان را پس دادند و دوستی های نوپای دیگری که امیدوارم روز به روز محکم تر شوند. از آدمهای قدیمی من مانده ام و چند نفر دیگر که ما هم کم کمک باید تا یک سال آینده کار را تمام کنیم و بساطمان را جمع.  و برویم به سمت جایی که می خواهیم ریشه کنیم. اینکه آنجا کجاست را هنوز خودم نمی دانم! گاهی باید خودم را بسپارم به دست جریان زندگی که خودش هدایتم کند. برنامه های زیادی در سر دارم اما تا چه پیش آید ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 6:24  توسط یک نفر   |