تبليغاتX
این روزها ...
۱- یک شروع نو! یک "من" نو! یک سال نو! یک زندگی نو! حال و هوای نو! پروژه نو! برنامه های نو! چقدر همه چیز نو شده همزمان!

۲- این روزها در خیالم سیر می کنم، و تو اگر چه خیلی دوری اما همه جا هستی انگار! و من خوش خوشم با خیالت.

۳- همین روزا باید از حداقل یک نفر به خاطر فکرایی که در موردش کردم و نگاه های نه چندان خوبی که از همون فکرا ناشی شده معذرت خواهی کنم! مدام دارم می ندازمش عقب. سخته خوب!

۴- تمرینات موسیقی ادامه داره. فردا اجرای آزمایشی کل برنامه ست. امیدوارم آبرومندانه برگزار شه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 12:12  توسط یک نفر   | 

۱- ای جان! دارم می رم به تهران! دارم می رم به تهران! 

(یه کم دیرتر!) 

 

۲- یعنی این بهترین چیزی بود که می شد دید!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 19:45  توسط یک نفر   | 

بالاخره دلم رو زدم به دریا و یک شب تا صبح با راهنمایی هم اتاقی عزیزم نامه ای بلند بالا برای استاد جان نوشتم که من دیگه نمی خوام این پروژه رو ادامه بدم و ازش خواستم هر گونه پیشنهادی که می تونه برای تعییر PhD به MSc و یا تعییر موضوع پروژه و یا هر چیز دیگه بده و اگر هم راهی نیست از دکترا انصراف می دم و بر می گردم به آغوش گرم خانواده! در نهایت با کلی سلام و صلوات نامه در ساعت ۷ صبح ارسال شد و نفس راحتی کشیدم که دیگه روی این پروژه کار نخواهم کرد! از اونجایی که خودکشی های اخیر دانشگاه هم شوک بزرگی به اساتید و مسئولین دانشگاه داده بود، استاد گرامی با خوندن نامه بنده احتمالاً قدری ترسیده و بلافاصله، یعنی ساعت ۹ صبح روز شنبه (که روز تعطیل محسوب می شه) جواب نامه م رو داده که نگران نباش! این چیزا تو PhD طبیعیه و یک عالمه راه هست برای رد شدن از این مرحله و خلاصه راه های رسیدن به خدا بی شماره و هر موقعی که دوست داشتی بیا که با هم در این مورد صحبت کنیم.

امروز صبح رفتم سر وقتش و عمیقاً درک کردم که استاد خوب نعمته! یعنی استادی که درب و داغون و در آستانه انفجار بری تو اتاقش و با یه لبخند از این گوش تا اون گوش از اتاقش بیای بیرون. موضوع پروژه م رو مقادیر زیادی تغییر داد. البته همچنان کارم تئوریه! ممکنه چند تایی آزمایش هم برای خالی نبودن عریضه بذاریم توش! ولی اینکه موضوع عوض شد خودش عااالیه! حالا دوباره از اول باید بشینم سر literature review. اما خوب طبیعتاً این سری اصولی تر و برنامه ریزی شده تر.

فرزانه راست می گه! دوران دکترا دوران همکاریه! یعنی همون قدر که تو مسئولی، استاد هم مسئوله و در واقع این یک مسئله دو طرفه ست. و خیلی وقت ها لازمه که آدم بخشی از باری رو که به دوش می کشه بذاره رو دوش استاد. 

 امیدوارم بتونم تو این یه سال و نیم باقیمونده جمعش کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 10:36  توسط یک نفر   | 

تا عید 7 روزی بیشتر نمونده و این روزها کم و بیش مشغول تمرین موسیقی برنامه نوروز هستیم. برای امسال قصد داریم موسیقی محلی اقصی نقاط ایران رواجرا کنیم: شیرازی، خراسانی, کردی و گیلکی.

 امسال به طرز خنده داری با کمبود نوازنده و ازدیاد ساز مواجه ایم! یعنی سه نوازنده موجود هر کدام دو ساز برای نواختن دارن که باید در مواقع مقتضی از هر سازی که بیشتر به حال و هوای آهنگ ها می خوره استفاده بشه و در هر قطعه مجبوریم یکی از ساز ها رو فدای ساز ضربی (دف و تنبک) بکنیم. امیدوارم چیز آبرومندانه ای از آب دربیاد!

***

این چند روز خیلی خیلی بیشتر از قبل دارم به تغییر مسیر فکر می کنم و به تمامی راه های جایگزین. امیدوارم زود زود به نتیجه برسم. دعا کنید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 12:48  توسط یک نفر   | 

۱- چت با مامان و بابا بعد مدت ها چه کیفی می ده. دیروز ازشون قول گرفتم که اگه برگشتم هیچ حرفی در مورد این دو، سه سال نزنن! کلی هم از تصمیم برگشتنم استقبال کردن!  و بعد از اینکه جریان خودکشی اخیر رو تعریف کردم نگران شده و گفتند تو رو خدا خودت رو نندازی پایینا! هر وقت کارت به خودکشی کشید بیا همین جا از طبقه همکف خودت رو بنداز پایین!

۲- امروز اسم خودم را گوگل کردم! فهمیدم که انگار n تا آدم همنام من در محیط مجازی وجود داره و از قراره معلوم اسم بنده همچینم کمیاب نیست! ۸ تا وبلاگ پیدا کردم که نویسنده ش هم نام منه! :))) همشون هم در سال ۸۷ ساخته شدن! از چند جایی هم جایزه برده بودم انگار! :))) توی چند تا کلوپ و گروه هم انگار حضور داشتم و خودم خبر نداشتم!

بنابراین بنده از همین جا هر گونه ارتباط با نویسنده وبلاگ های زیر رو  همه جوره تکذیب می کنم!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 13:3  توسط یک نفر   | 

۱- هر چه از دوست رسد نیکوست

تکرار می کنیم:

هر چه از دوست رسد نیکوست

باز هم:

هر چه از دوست رسد نیکوست

چند روزیه که دارم به این جمله فکر می کنم و اینکه واقعاً چقدر "راضیم به رضای او"؟ چقدر غر می زنم سرش سر چیزایی که نمی ده و چقدر تشکر می کنم ازش از چیزایی که می ده؟! فکر کنم خیلی بنده پرتوقعیم!

۲- کی از عادت زشت دخالت تو کار همدیگه دست برمی داریم؟! به من چه که کی چی کار کرده؟! به تو چه؟! به ما چه؟! امروز نزدیک بود با یکی سر این قضیه دعوام شه.

۳- آلبوم "دیوان شمس و باخ" با صدای "داوود آزاد" می ره تو لیست آلبوم های مورد علاقه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 15:42  توسط یک نفر   | 

 

دیروز بعد از این همه وقت کشیدمش بیرون. زرد بود و نحیف و شکننده! مدت ها بود که ندیده بودمش. هربار که می خواست سر بلند کنه، سرش را زیر خاک می کردم که صداش در نیاد.

اما از امروز حسابی ازش مواظبت می کنم که قوی بشه و محکم! که بشه همونی که بود! بیشتر از این شکستنش روا نیست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 9:39  توسط یک نفر   | 

امروز صبح وقتی که از همه جا بی خبر داشتم آماده می شدم که بیام دانشگاه، یک نفر می ره تو اتاق یکی از استادهای دانشکده برق و با چاقو می افته به جونش. بعد هم رگ خودش رو می زنه و در حالی که خون از دستش فواره می زده خودش رو از رو پل بین دو ساختمون می ندازه پایین و تا آمبولانس برسه می میره! معلوم نیست استاد چه بلایی سر این بدبخت آورده که اینطور زده به سیم آخر.

قبل از اینکه خودش رو بندازه پایین، دوست من پیشش بوده و داشته باهاش صحبت می کرده که منصرفش کنه، اما اونقدر خون ازش رفته بوده که دیگه هیچی رو حس نمی کرده.

 

این دوست من انگار خیلی آدم بد شانسی بوده! فکرش رو بکنین، تو سنگاپوری که هیچکی رنگ خون رو نمی بینه، وسط چینی هایی که نمی دونن مخالفت و عصبانی بودن یعنی چی، همچین اتفاق بی سابقه ای در تاریخ دانشگاه بیفته و دوست من تنها ناظر تمام ماجرا باشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 15:43  توسط یک نفر   | 

گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان

بلا بگردد و کــــــام هــــزار ساله برآید

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 7:38  توسط یک نفر   | 

اخیرا به انوشیروان روحانی بسیار علاقه مند شدم. نه فقط به مهارت و هنر بی نظیرش در آهنگسازی و نواختن پیانو، بلکه به خوشرویی و سرزندگیش و لبخندی که همیشه رو لب هاشه.

این آهنگ رو امروز پیدا کردم:

 Maybe I, Maybe you

Music: Anoushirvan Rohani
Lyrics: Klaus Meine

Maybe I, maybe you
Can make a change to the world
We're reaching out for a soul
That's kind of lost in the dark

Maybe I, maybe you
Can find the key to the stars
To catch the spirit of hope
To save one hopeless heart

You look up to the sky
With all those questions in mind
All you need is to hear
The voice of your heart
In a world full of pain
Someone's calling your name
Why don't we make it true
Maybe I, maybe you

Maybe I, maybe you
Are just dreaming sometimes
But the world would be cold
Without dreamers like you

Maybe I, maybe you
Are just soldiers of love
Born to carry the flame
Bringin' light to the dark

You look up to the sky
With all those questions in mind
All you need is to hear
The voice of your heart
In a world full of pain
Someone's calling your name
Why don't we make if true
Maybe I, maybe you



+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 12:16  توسط یک نفر   |