۲- این روزها در خیالم سیر می کنم، و تو اگر چه خیلی دوری اما همه جا هستی انگار! و من خوش خوشم با خیالت.
۳- همین روزا باید از حداقل یک نفر به خاطر فکرایی که در موردش کردم و نگاه های نه چندان خوبی که از همون فکرا ناشی شده معذرت خواهی کنم! مدام دارم می ندازمش عقب. سخته خوب!
۴- تمرینات موسیقی ادامه داره. فردا اجرای آزمایشی کل برنامه ست. امیدوارم آبرومندانه برگزار شه.
(یه کم دیرتر!)
۲- یعنی این بهترین چیزی بود که می شد دید!
بالاخره دلم رو زدم به دریا و یک شب تا صبح با راهنمایی هم اتاقی عزیزم نامه ای بلند بالا برای استاد جان نوشتم که من دیگه نمی خوام این پروژه رو ادامه بدم و ازش خواستم هر گونه پیشنهادی که می تونه برای تعییر PhD به MSc و یا تعییر موضوع پروژه و یا هر چیز دیگه بده و اگر هم راهی نیست از دکترا انصراف می دم و بر می گردم به آغوش گرم خانواده! در نهایت با کلی سلام و صلوات نامه در ساعت ۷ صبح ارسال شد و نفس راحتی کشیدم که دیگه روی این پروژه کار نخواهم کرد! از اونجایی که خودکشی های اخیر دانشگاه هم شوک بزرگی به اساتید و مسئولین دانشگاه داده بود، استاد گرامی با خوندن نامه بنده احتمالاً قدری ترسیده و بلافاصله، یعنی ساعت ۹ صبح روز شنبه (که روز تعطیل محسوب می شه) جواب نامه م رو داده که نگران نباش! این چیزا تو PhD طبیعیه و یک عالمه راه هست برای رد شدن از این مرحله و خلاصه راه های رسیدن به خدا بی شماره و هر موقعی که دوست داشتی بیا که با هم در این مورد صحبت کنیم.
امروز صبح رفتم سر وقتش و عمیقاً درک کردم که استاد خوب نعمته! یعنی استادی که درب و داغون و در آستانه انفجار بری تو اتاقش و با یه لبخند از این گوش تا اون گوش از اتاقش بیای بیرون. موضوع پروژه م رو مقادیر زیادی تغییر داد. البته همچنان کارم تئوریه! ممکنه چند تایی آزمایش هم برای خالی نبودن عریضه بذاریم توش! ولی اینکه موضوع عوض شد خودش عااالیه! حالا دوباره از اول باید بشینم سر literature review. اما خوب طبیعتاً این سری اصولی تر و برنامه ریزی شده تر.
فرزانه راست می گه! دوران دکترا دوران همکاریه! یعنی همون قدر که تو مسئولی، استاد هم مسئوله و در واقع این یک مسئله دو طرفه ست. و خیلی وقت ها لازمه که آدم بخشی از باری رو که به دوش می کشه بذاره رو دوش استاد.
امیدوارم بتونم تو این یه سال و نیم باقیمونده جمعش کنم.
امسال به طرز خنده داری با کمبود نوازنده و ازدیاد ساز مواجه ایم! یعنی سه نوازنده موجود هر کدام دو ساز برای نواختن دارن که باید در مواقع مقتضی از هر سازی که بیشتر به حال و هوای آهنگ ها می خوره استفاده بشه و در هر قطعه مجبوریم یکی از ساز ها رو فدای ساز ضربی (دف و تنبک) بکنیم. امیدوارم چیز آبرومندانه ای از آب دربیاد!
***
این چند روز خیلی خیلی بیشتر از قبل دارم به تغییر مسیر فکر می کنم و به تمامی راه های جایگزین. امیدوارم زود زود به نتیجه برسم. دعا کنید
۱- چت با مامان و بابا بعد مدت ها چه کیفی می ده. دیروز ازشون قول گرفتم که اگه برگشتم هیچ حرفی در مورد این دو، سه سال نزنن! کلی هم از تصمیم برگشتنم استقبال کردن! و بعد از اینکه جریان خودکشی اخیر رو تعریف کردم نگران شده و گفتند تو رو خدا خودت رو نندازی پایینا! هر وقت کارت به خودکشی کشید بیا همین جا از طبقه همکف خودت رو بنداز پایین!
۲- امروز اسم خودم را گوگل کردم! فهمیدم که انگار n تا آدم همنام من در محیط مجازی وجود داره و از قراره معلوم اسم بنده همچینم کمیاب نیست! ۸ تا وبلاگ پیدا کردم که نویسنده ش هم نام منه! :))) همشون هم در سال ۸۷ ساخته شدن! از چند جایی هم جایزه برده بودم انگار! :))) توی چند تا کلوپ و گروه هم انگار حضور داشتم و خودم خبر نداشتم!
بنابراین بنده از همین جا هر گونه ارتباط با نویسنده وبلاگ های زیر رو همه جوره تکذیب می کنم!
۱- هر چه از دوست رسد نیکوست
تکرار می کنیم:
هر چه از دوست رسد نیکوست
باز هم:
هر چه از دوست رسد نیکوست
چند روزیه که دارم به این جمله فکر می کنم و اینکه واقعاً چقدر "راضیم به رضای او"؟ چقدر غر می زنم سرش سر چیزایی که نمی ده و چقدر تشکر می کنم ازش از چیزایی که می ده؟! فکر کنم خیلی بنده پرتوقعیم!
۲- کی از عادت زشت دخالت تو کار همدیگه دست برمی داریم؟! به من چه که کی چی کار کرده؟! به تو چه؟! به ما چه؟! امروز نزدیک بود با یکی سر این قضیه دعوام شه.
۳- آلبوم "دیوان شمس و باخ" با صدای "داوود آزاد" می ره تو لیست آلبوم های مورد علاقه!
دیروز بعد از این همه وقت کشیدمش بیرون. زرد بود و نحیف و شکننده! مدت ها بود که ندیده بودمش. هربار که می خواست سر بلند کنه، سرش را زیر خاک می کردم که صداش در نیاد.
اما از امروز حسابی ازش مواظبت می کنم که قوی بشه و محکم! که بشه همونی که بود! بیشتر از این شکستنش روا نیست!
امروز صبح وقتی که از همه جا بی خبر داشتم آماده می شدم که بیام دانشگاه، یک نفر می ره تو اتاق یکی از استادهای دانشکده برق و با چاقو می افته به جونش. بعد هم رگ خودش رو می زنه و در حالی که خون از دستش فواره می زده خودش رو از رو پل بین دو ساختمون می ندازه پایین و تا آمبولانس برسه می میره! معلوم نیست استاد چه بلایی سر این بدبخت آورده که اینطور زده به سیم آخر.
قبل از اینکه خودش رو بندازه پایین، دوست من پیشش بوده و داشته باهاش صحبت می کرده که منصرفش کنه، اما اونقدر خون ازش رفته بوده که دیگه هیچی رو حس نمی کرده.

این دوست من انگار خیلی آدم بد شانسی بوده! فکرش رو بکنین، تو سنگاپوری که هیچکی رنگ خون رو نمی بینه، وسط چینی هایی که نمی دونن مخالفت و عصبانی بودن یعنی چی، همچین اتفاق بی سابقه ای در تاریخ دانشگاه بیفته و دوست من تنها ناظر تمام ماجرا باشه.
گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان
بلا بگردد و کــــــام هــــزار ساله برآید
این آهنگ رو امروز پیدا کردم:
Maybe I, Maybe you