۱- اگه بخوای در مورد کسی حرف نزنی و غیبت نکنی و تو کار بقیه دخالت نکنی و ... نتیجه ش می شه اینکه تا آخر مجلس هیچ حرفی نداری که بزنی و این کم کم داره تبدیل می شه به معضلی به نام "کم حرفی". بالاخره یک حرف یا در مورد خودته ، یا در مورد طرف مقابله (که می شه کنکاش و تجسس) یا در مورد شخص سومه ( که می شه غیبت). همش هم که نمی شه آدم در مورد خودش حرف بزنه که! چقدر هم آدم بگه چه هوای خوبی! چه آسمون قشنگی! ؟ هوم؟!!
۲- در مورد خودم کم کم دارم به نتایج جدیدی می رسم که اصلا دوسشون ندارم.
۳- ......
۴- عمر این سفر هم داره تموم می شه. فقط ۵ روز باقی مونده و من هم دلتنگ اینجام و هم دلتنگ اونجا. نه دلتنگ اینجام و نه دلتنگ اونجا. حس می کنم به هیچ کدومشون متعلق نیستم و در عین حال به هر دوشون متعلقم.
۵- دیدار دوستای خوب قدیمی همیشه لذت بخشه. مثل همیشه خوب بودند و با محبت. کلی خاطره زنده شد.
۶- بعضی وقتا وحشت می کنم وقتی می بینم عمیق ترین دوستی ها به همین راحتی، به همین راحتی، تبدیل می شن به یه تصویر محو و خیلی کم رنگ تهِ ته پرده ذهن. فراموش کردن خیلی آسون به نظر می آد و این به شدت من رو می ترسونه.
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 2:26 توسط یک نفر
|
وقتی که همه چیز خیلی زیادی خوب پیش می ره و از همه جا برات کمک می رسه و همه چیز به طور غیر منتظره ای درست می شه، حس می کنی که اصلاً اصلاً تنها نیستی و یکی هست که حواسش شیش دنگ بهته! و اون موقع است که دلت می خواد چشمات رو ببندی و از خوشحالی داد بکشی! حتی اگه اونجا سالن دیپارچر ترمینال ۳ فرودگاه چانگی سنگاپور باشه!
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:6 توسط یک نفر
|
چند وقتیه که حس می کنم که تمام دنیا داره حرکت می کنه و پیش می ره به سمت یه هدفی و فقط منم این وسط که راکد موندم. حس خوبی نیست وقتی فقط وابسته به زمانی. چهار سال دیگه! دو سال دیگه! یک سال و نیم دیگه! یک سال و دو ماه دیگه و بدتر از اون این که حتی نمی دونی در انتهای این چند سال آیا چیزی عایدت می شه یا نه! (که دوست دارم فکر کنم می شه!) شاید واقعاً نباید زیادی به آینده فکر کنم و بچسبم به لذت های کوچیک زندگی این لحظه و الانم و سعی کنم یه جوری از رکود و سکونی که درگیرش شدم بیام بیرون. چه جوریش رو نمی دونم.
ته نوشت: آخر هفته: خونه!
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:39 توسط یک نفر
|
هر چیزی یه عمری داره، وقتی که عمرش تموم شه حتی اگه خودت رو بکشی هم تموم شده. بهتره که چونه نزنی و قبول کنی!
Shift +Delete
خلاص!
+
نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 15:10 توسط یک نفر
|
هیچ چیز بیشتر از سفر به آدم برای شناختن خودش کمک نمی کنه، اون هم سفری که طولانی باشه و کمی به آدم توش سخت بگذره. سفرمون غیر منتظره بود و بدون هیچ برنامه ریزی قبلی! یک دفعه تصمیم گرفتیم که فردا بریم سفر و همه پایه بودن! مقصد مشخصی نداشتیم. می رفتیم و مقصد رو در مسیر تعیین می کردیم.

جاده زیبا بود! آسمون زیبا بود! دریا و غروبش زیبا بود! هوا عالی بود، بارونی و آفتابیش!
گاهی وقتا فکر می کنم که خدا اون بالا نشسته و یه بوم نقاشی گذاشته جلوش و قلم مو رو می زنه تو رنگ و با هر حرکتش روی بوم یه تصویر بکر و زیبا خلق می کنه که هیچ دو تاییش مثل هم نیستن.
همه چیز عالی بود. هم خودم رو بهتر شناختم، هم همسفر هام رو. دارم کم کم صبور می شم انگار.
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 12:29 توسط یک نفر
|