چند وقتیه که حس می کنم که تمام دنیا داره حرکت می کنه و پیش می ره به سمت یه هدفی و فقط منم این وسط که راکد موندم. حس خوبی نیست وقتی فقط وابسته به زمانی. چهار سال دیگه! دو سال دیگه! یک سال و نیم دیگه! یک سال و دو ماه دیگه و بدتر از اون این که حتی نمی دونی در انتهای این چند سال آیا چیزی عایدت می شه یا نه! (که دوست دارم فکر کنم می شه!) شاید واقعاً نباید زیادی به آینده فکر کنم و بچسبم به لذت های کوچیک زندگی این لحظه و الانم و سعی کنم یه جوری از رکود و سکونی که درگیرش شدم بیام بیرون. چه جوریش رو نمی دونم.
ته نوشت: آخر هفته: خونه!
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:39 توسط یک نفر
|